گرامیداشت شاعر بزرگ ملی احمد شاملو

۱۴۰۵/۵/۱

گرامیداشت شاعر بزرگ ملی، احمد شاملو

صدای شاملو:

«من بامدادم؛ شهروندی با اندام و هوشی متوسط.»

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در تهران و در خانواده‌ای متوسط متولد شد. او به‌خاطر فعالیت‌هایش علیه دیکتاتوری، دو بار دستگیر شد؛ بار اول در نوجوانی (سال ۱۳۲۱) و بار دوم در سال ۱۳۳۳ توسط حکومت کودتای محمدرضا شاه. پس از انقلاب نیز با اذیت، آزار و مانع‌تراشی در مسیر فعالیت‌هایش مواجه بود.

صدای شاملو:

«دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم. دلت را می‌بویند؛ روزگار غریبی است نازنین. و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند.»

آغاز فعالیت‌های هنری و شعر اعتراض

فعالیت‌های هنری و اجتماعی شاملو از اوان نوجوانی و در دوره دیکتاتوری رضاخان آغاز شد. قطعه شعر زیر نمونه‌ای از آثار آن دوران است:

و سوراخ هر گلوله بر هر پیکر

دروازه‌ای است که سه نفر، صد نفر، هزار نفر

که سیصد هزار نفر

از آن می‌گذرند

رو به برج زمرد فردا

و معبر هر گلوله بر هر شکست

دهان سگی است که عاج گرانبهای پادشاهی را

در انولیدی می‌جود

و لقمهٔ دهان جنازهٔ هر بی‌چیز، پادشاه!

رضاخان!

شرف، یک پادشاهِ بی‌همه‌چیز است

و آن‌کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف

و آن‌کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده

با قبا و نان و خانهٔ یک تاریخ چنان کند که تو کردی،

رضاخان،

نامش نیست انسان!

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست.

من نمی‌دانم چیست،

به‌جز یک سلطان!

کارنامه ادبی، کارنامه‌ای جامع و چندبعدی

در فعالیت‌های ادبی، شاملو سردبیری مجلات مختلفی از جمله سخن نو، خواندنی‌ها، بامشاد، آشنا، کتاب جمعه، اطلاعات ماهانه، کتاب هفته، مجله فردوسی، سخن روز، هفته‌نامه خوشه و ایرانشهر را بر عهده داشت.

از او هم‌چنین ده‌ها اثر به‌یادماندنی در زمینهٔ ترجمه شامل رمان، قصه و شعر از بزرگان جهان به جای مانده است. شاملو در زمینهٔ تحقیق و پژوهش نیز سرآمد بود.

صدای شاملو:

«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند... چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.»

برجسته‌ترین آثار احمد شاملو

مجموعه‌های قطعنامه، آیدا در آینه، آیدا: درخت و خنجر و خاطره، لحظه‌ها و همیشه، ققنوس در باران، مرثیه‌های خاک، شکفتن در مه، ابراهیم در آتش، درها و دیوار بزرگ چین، از هوا و آینه‌ها، دشنه در دیس، بی‌قراری‌های ماهان و در آستانه از جمله آثار به‌یادماندنی او هستند.

صدای شاملو:

«وارطان سخن نگفت، وارطان ستاره بود؛ یک‌دم در این ظلام درخشید و جست و رفت.

وارطان سخن نگفت، وارطان بنفشه بود؛ گل داد و مژده داد: زمستان شکست و رفت...»

شاملو، این پدیدهٔ شگفت‌انگیز تاریخ معاصر ایران، در ادبیات کودکان نیز آثار به‌یادماندنی و بی‌همتایی خلق کرد که با صدای گرم خودش بر روی نوار صوتی ضبط شده است. او هم‌چنین در نمایشنامه‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی آثاری از خود به یادگار گذاشت.

آثار شاملو بیش از هر چیز، نظرگاه، بینش انسانی و آزاد‌منشی او را بازتاب می‌دهد. او در برابر دیکتاتوری سازش‌ناپذیر بود. فراتر از همهٔ چیره‌دستی‌ها و نبوغ ادبی، اشعار زیبای او در وصف مبارزان و راهیان آزادی، او را در ذهن و ضمیر تمام آزادی‌خواهان ایران زنده نگاه داشته است.

صدای شاملو (سروده «ابراهیم در آتش» در رثای مهدی رضایی):

«چه مردی! چه مردی! که می‌گفت: قلب را شایسته‌تر آن‌که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند، و گلو را بایسته‌تر آن‌که زیباترین نام‌ها را بگوید. و شیرآهن‌کوه‌مردی از این‌گونه عاشق، میدان خونین سرنوشت به پاشنهٔ آشیل درنوشت.»

صدای شاملو (سروده «شبانه» برای گروه حنیف‌نژاد):

«در نیست، راه نیست، شب نیست، ماه نیست و روزنهٔ آفتاب. ما بیرون زمان ایستاده‌ایم، با دشنهٔ تلخی در گرده‌هایمان. هیچ‌کس با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید، که خاموشی به هزار زبان در سخن است. در مردگان خویش نظر می‌بندیم با طرح خنده‌ای، و نوبت خود را انتظار می‌کشیم بی‌هیچ خنده‌ای.»

پیام مسعود رجوی به‌مناسبت درگذشت احمد شاملو (۳ مرداد ۱۳۷۹)

«دیشب شاعر شاعران، خورشید درخشان آسمان ادب ایران، احمد شاملو دیگر سخن نگفت؛ هرچند باز هم به هزاران زبان در سخن است. فقدان شاملو را به خانواده او، به مردم ایران، به دوستداران فرهنگ و ادب ایران، به همه ادبا و شاعران آزاده و شریفی که هم‌چون شاملو تسلیم نشنیدند، به‌ویژه به شعرا و نویسندگان و به‌خصوص یار دیرینش منوچهر هزارخانی تسلیت می‌گویم. آنان که پا به پا و جا به جا، هم قبل و هم بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ پشتیبان و مشوق مردان و زنان ازخودگذشته‌ای بودند که برای رهایی ایران به‌پا خاستند و با ایثار جان خویش، سنگ‌بنای جنبش را بر زمین میهن ما استوار کردند. (نقل از نامه مشترک شاملو، ساعدی، هزارخانی و شمار دیگری از نویسندگان و شعرا به‌مناسبت سالروز ۴ خرداد ۱۳۶۰).

بی‌گفتگو شاملو از بزرگ‌ترین شاعران معاصر ایران و جهان است. برای سالیان، جایزه نوبل حق مسلم او بود و پس از درگذشتش، به‌عنوان کمترین بزرگداشت از او و از شعر و ادبیات ایران، دیگر نبایستی دریغ شود.

افسوس که حسرت چاپ کامل مجموعه کتاب کوچه—اثر بزرگ شاملو—بر دل شاعر ماند؛ زیرا که «شاعران خود شاخه‌ای ز جنگل خلقند». همو بود که در مقابل ایستادگی کرد تا دامن فرهنگ و ادبیات ایران آلوده نشود. اما فراتر از همه چیره‌دستی‌ها و نبوغ شعری و ادبی، به راستی آن‌گاه که شاملو با عاطفه و احساس شگفت خود در توصیف روزگار غریب و توصیف مبارزان می‌سرود، آتش به جان می‌زد؛ از زیبرم و مهدی رضایی تا حنیف‌نژاد و گلسرخی و دیگران؛ از نازلی تا ابراهیم در آتش، شبانه، بچه‌های اعماق و خطابهٔ تدفین.

و اکنون شاعر شاعران، احمد شاملو، خود در فرهنگ و ادب ایران و در عاطفه و احساس و شعر زنده و جاری است.»

پیام ۱۳ تن از نویسندگان و شعرا به مسعود رجوی (۴ خرداد ۱۳۶۰)

مجاهد خلق مسعود رجوی:

چهارم خرداد روز شهادت محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، علی‌اصغر بدیع‌زادگان، عبدالرسول مشکین‌فام و محمود عسگری‌زاده، بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق ایران است.

یادآوری این روز برای مردم ما و همه مشتاقان آزادی و استقلال ایران، فرصتی است در بزرگداشت خاطره همه شهدای انقلابی خلق؛ و برای شما و همرزمانتان که فعالانه راه آن مجاهدین شهید را می‌پویید، به‌ویژه تجدید عهدی است با آرمان‌های مردان و زنان ازخودگذشته‌ای که برای رهایی ایران به‌پا خاستند و با ایثار جان خویش، سنگ‌بنای جنبشی انقلابی را بر زمین میهن ما استوار کردند.

برای ما فرصتی مغتنم است که در بزرگداشت این روز تاریخی و این تجدید عهد، با شما و همه همرزمان مجاهدتان سهیم و شریک باشیم.

علی‌اکبر اکبری، ناصر پاکدامن، باقر پرهام، اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی، محمدعلی سپانلو، احمد شاملو، رویا کهربایی، عاطفه گرگین، هوشنگ گلشیری، نعمت میرزازاده، منوچهر هزارخانی، محسن یلفانی.

پاسخ مسعود رجوی به پیام احمد شاملو و نویسندگان (۵ خرداد ۱۳۶۰)

به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران

شاعر شاعران، خورشید درخشان آسمان ادب ایران، احمد شاملو،

با سلام‌های انقلابی، پیام شورانگیز شما و ۱۲ تن دیگر از نامدارترین درخشندگان منظومهٔ «ادب و هنر» میهن ستم‌دیده‌مان به‌مناسبت سالروز شهادت بنیان‌گذاران مجاهدین خلق ایران را دریافت کردم.

برای مجاهدین خلق و میلیشیای مردمی و برای همه انقلابیون ایران به‌طور اعم، جای سرفرازی است که اکنون بیش از پیش از حمایت شما و سایر دوستانتان برخوردار شده‌اند.

اگرچه این مطلب هرگز چیز جدیدی نبوده و از قدیم‌الأیام هر «ابراهیمی» که قصد گذر کردن از «آتش» داشت، شما و سایر رزمندگان میدان «هنر» را در کنار خود می‌یافت؛ و چه خوب گفته بودید که:

«امروز شعر، حربهٔ خلق است

زیرا که شاعران، خود شاخه‌ای ز جنگل خلقند

نه یاسمین و سنبل گلخانهٔ فلان.

بیگانه نیست شاعر امروز با دردهای مشترک خلق؛

او با لبان مردم لبخند می‌زند،

درد و امید را با استخوان خویش پیوند می‌زند.»

پس ما و هر آن‌کس که «مژدهٔ شکستن زمستان» را در دل می‌پروراند، حق داریم که مضافاً بر سلاح‌های مادی، از تسلیح به دیگر حربه‌های معنوی خلق بر خود ببالیم و بار دیگر بر بالین شهیدان والامقام خلق – تمامی خلق – سوگند یاد کنیم که هم‌چنان تا قلهٔ «رهایی»، سنگر مبارزات عادلانهٔ ضداستبدادی، ضداستعماری و ضداستثماری را ترک نگوییم؛ مبارزه‌ای که لاجرم در برابر ارتجاع و اپورتونیسم نیز قد برافراشته و خواهان حمایت فزایندهٔ شماست.

پس ای حربه‌های معنوی خلق، شاعران و نویسندگان عالی‌مقام، اجازه می‌خواهم از جانب بسیاری از فرزندان خلق قهرمان و محرومی که چه در دوران «زور عریان» و چه در دوران «فریب»، یک‌آن نیز دامان ستم‌کشان را رها نکرده‌اند، بار دیگر بر نیاز تمامی خلق و نیاز تمامی فرزندان جانبازش، بر ضرورت کار انسانی و انقلابی خلاق شما تأکید کنم.

برادر شما — مسعود رجوی

۵ خرداد ۱۳۶۰

شعر «شبانه» (برای گروه حنیف‌نژاد)

در نیست، راه نیست،

شب نیست، ماه نیست و روزنهٔ آفتاب.

ما بیرون زمان ایستاده‌ایم،

با دشنهٔ تلخی در گرده‌هایمان.

هیچ‌کس با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید،

که خاموشی به هزار زبان در سخن است.

در مردگان خویش نظر می‌بندیم با طرح خنده‌ای،

و نوبت خود را انتظار می‌کشیم

بی‌هیچ خنده‌ای.

شعر «با چشم‌ها» (۱۳۴۶)

با چشم‌ها

ز حیرتِ این صبحِ نابجای

خشکیده بر دریچهٔ خورشیدِ چارتاق

بر تارکِ سپیدهٔ این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

«اینک چراغ معجزه!

مردم!

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر

در چشم‌های کوردلی‌تان

سویی به‌جای اگر

مانده‌ست آن‌قدر،

تا از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمانِ شب پروازِ آفتاب را!

با گوش‌های ناشنوایی‌تان

این طرفه بشنوید:

در نیم‌پردهٔ شب آوازِ آفتاب را!»

دیدیم

(گفتند خلق، نیمی)

پروازِ روشنش را. آری!

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند: «با گوشِ جان شنیدیم

آوازِ روشنش را!»

باری من با دهانِ حیرت گفتم:

«ای یاوه،

یاوه، یاوه، خلایق!

مستید و منگ؟

یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تایبید و پاک و مسلمان نماز را،

از چاوشان نیامده بانگی!»

هر گاوگندچاله دهانی

آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

«این گول بین که روشنیِ آفتاب را از ما دلیل می‌طلبد!»

توفانِ خنده‌ها... «خورشید را گذاشته، می‌خواهد

با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب

از نیمه نیز برنگذشته‌ست!»

توفانِ خنده‌ها...

من درد در رگانم، حسرت در استخوانم،

چیزی نظیرِ آتش در جانم پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره‌ای به تفتگیِ خورشید جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتِشان بود، احساسِ واقعیتِشان بود.

با نور و گرمی‌اش مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود،

با تابناکی‌اش مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود.

ای کاش می‌توانستند از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند در دردها و شادی‌هاشان،

حتی با نانِ خشکِشان؛ و کاردهایشان را

جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند.

افسوس! آفتاب مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب‌گونه‌ای آنان را این‌گونه دل فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم خونِ رگانِ خود را

من قطره قطره قطره بگریم

تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم این خلقِ بی‌شمار را،

گردِ حبابِ خاک بگردانم

تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می‌توانستم!

۱۳۴۶

ترانه «اتفاق» (روزبه)

مردی ز باد حادثه بنشست

مردی چو برق حادثه برخاست

آن ننگ را برگزید و سپر ساخت

وین نام را بدون سپر خواست

ابری رسید پیچان پیچان

چون خنگ یالش آتش بر دشت

برقی جهید و موکب باران

از دشت تشنه تازان بگذشت

آن پوک تپه نالان نالان

لرزید و پا گشاد و فروریخت

وان شوخ‌بوته پر تپش از شوق

پیچید و با بهار درآمیخت

پرچین یاوه مانده شکوفید

وآن طبل پر غریو فروکاست

مردی ز باد حادثه بنشست

مردی چو برق حادثه برخاست

مردی ز باد حادثه بنشست

مردی چو برق حادثه برخاست

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط