بخوان بنام گل سرخ ـ شماره۸۴ ـ مجاهدین شهید نریمان سنجابی و فرزاد گرانمایه
۱۴۰۴/۹/۱۴
محل تولد: روستای بانیان ـ کرمانشاه
سن: ۲۷
تحصیلات: دیپلم
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۲۳ خرداد ۱۳۶۶
نریمان خیلی آرام و ساده و صمیمی بود. بسیار سختکوش، روشن و آگاه به مسیری که در پیش داشت. فهم و درک عمیقی از مفاهیم ایدئولوژیک سازمان مجاهدین داشت. مجاهدی متعهد و ملتزم به آرمان و راهش بود. سال ۶۰ و بعد از فاز نظامی یک بار به خانه ما آمد، او منتظر یک نفر بود. به محض نشستن کتاب تبیین جهان برادر مسعود که لای چند جنس پنهان کرده بود را باز کرده و شروع به خواندن کرد. در مدت دو الی سه ساعت که نشسته بود، کتاب خواند تا وقتی که همرزمش رسید. هر دو در مورد انسان طراز مکتب و انسان خداگونه صحبت می کردند. صحبتهایشان را می شنیدم. نریمان می گفت: «انسان وقتی استثمار نکند می تواند طراز مکتب هم بشود…».
آنها ساعتها با هم بر سر انسان و خداگونه شدن آن بحث کردند. چیزهایی در ذهنم ثبت می شد. هر چند نتیجه بحث را نمیتوانستم در خاطر بسپارم ولی برایم بسیار انگیزاننده بود که آن دو مجاهد چگونه ویژگیهای انسانی را با هم بحث می کردند.
یکبار در فاز سیاسی در محلی با او قرار داشتم. وقتی نریمان رسید خیلی خسته بود. گفتم چرا این راه طولانی را پیاده آمدی، با یک ماشین می آمدی. نریمان گفت: «خواستم پول کرایه ماشین را برای کمک مالی به سازمان پسانداز کنم».
نریمان با وجود مشکلات مالی فراوانی که در زندگیش داشت ولی انسانی غنی و پر بود. صبر و متانت، مهربانی و نجابت، استواری و صلابت و صفا و صمیمیت از ویژگیهای او بود.
نریمان(سیاووش) در صحنه نبرد آخرینش فرمانده یک گروه بود. در رزم جانانه و بی امانش در برابر تهاجم گله های پاسداران با قامتی افراشته تا آخر جنگید و سینه اش آماج رگبار مزدوران جنایتکار رژیم شد. نریمان قهرمان با شلیک آرپی جی مزدوران به شهادت رسید.
در ایران آزاد فردا خون این مجاهدان را در نگاه مادران، در اشک شوق خواهران، در قامت ایستاده پدران و در خنده های شیرین کودکان سرزمینمان خواهیم دید.
مجاهد قهرمان فرزاد گرانمایه در سال۱۳۴۱ در تهران بدنیا آمد، او در جریان قیام ضدسلطنتی مردم در سال۵۷ شرکت داشت.
فرزاد پس از قیام با سازمان مجاهدین خلق ایران و آرمان توحیدی و رهائیبخش آن آشنا گردید و در صفوف میلیشیای مجاهد خلق قرار گرفت، و فعالیت انقلابیاش را در ارتباط با سازمان مجاهدین آغاز کرد.
وی اواخر سال۵۹ توسط مزدوران یکی از کمیتههای ضدخلقی تهران دستگیر شد، و پس از تحمل چند روز بازجویی و شکنجه در کمیته به زندان اوین منتقل گردید. او بهدلیل دفاع از مجاهدین و آرمان آن در یک محاکمه فرمایشی به ۵سال حبس محکوم گردید.
پس از تحمل یکسال و ۴ماه حبس و شکنجه در زندان اوین، به شکنجهگاه خمینی در قزلحصار منتقل شد و بقیه دوران اسارتش را با مقاومتی مجاهدوار و شکستناپذیر در برابر ضدانسانیترین شرایط سپری نمود.
یکی از همرزمان فرزاد که در دوران اسارت با وی بوده درباره این رزمنده قهرمان مجاهد خلق چنین میگوید:
"در فروردینماه سال۶۱ من و مجاهد شهید فرزاد گرانمایه به همراه ۱۰۴نفر دیگر از هواداران سازمان، از شکنجهگاه اوین به زندان قزلحصار منتقل شدیم.
از این تاریخ تا مهرماه۶۳، من و فرزاد در بندهای مختلف زندان قزلحصار با هم بودیم، فرزاد در زندان بر مواضع اصولی و انقلابی سازمان استوار و پابرجا بود.
به این دلیل پیوسته مورد خشم و غضب رئیس شکنجهگاه قزلحصار یعنی رحمانی جلاد قرار داشت و این جنایتکار او را به مدت سه ماه به شکنجهگاه معروف به «بند قفس» فرستاد.
فرزاد در این مدت در شرایط بسیار طاقتفرسا و سختی بهسر میبرد، برای او سهمیه روزانه شکنجه تعیین کرده بودند و ملاقات او با خانوادهاش نیز قطع شده بود.
جیره غذاییاش را هم بسیار کم کرده بودند و از خدمات پزشکی نیز محروم بود، فرزاد و دیگر یاران مجاهدش در قفس همواره تحت فشار و شکنجه قرار داشتند...
آنها هیچوقت مقهور زندانها و شرایط سخت و فشارهای غیرقابل توصیف آن نشدند. فرزاد پس از بیرون آمدن از آن قفس مرگبار دچار سردردهای شدید شد و مهرههای کمرش بهشدت آسیب دید، اما بر روحیهٔ مجاهدوارش ذرهیی خلل وارد نیامد».
مجاهد قهرمان فرزاد گرانمایه طی یادداشتهای کوتاهی دستآوردهای ایدئولوژیک از سپریکردن سه ماه در شرایط مهلک و فوق طاقت انسانی "قفس"در شکنجهگاه"قزلحصار را چنین بازگو میکند:
"آنقدر به گذشته نگاه کن تا مسیر طیشده را باز ببینی. در مسیر طیشده، خودت را نیز باز بشناس. خوبیها و بدیها را از نظر بگذران، سازمانت را با همه عظمت و شکوه و تمامی نیازت را بدان، باز پیدا کن، آنوقت خواهی فهمید که به کجا میروی...
در نخستین گام یک چیز را یافتم، کلیت سازمان را و اینکه با او زنده هستم و بی او خواهم مرد..»...
سرانجام فرزاد قهرمان پس از تحمل ۵سال اسارت در شکنجهگاههای خمینی جلاد، در اسفند۶۴ از زندان آزاد و او با عشق و ایمانی مستحکمتر از گذشته، آماده وصل به سازمان و ادامه نبرد گردید. او در اینباره نوشت: "شوق دیدار، آتشی است که میسوزاند و پاک میکند و هرآن شعلههایش زبانه میکشد و وصل را میطلبد.
باید رفت و باید که در میان خوبان مأوا گزید... بر ماست که هفت کفش آهنین اراده بهپا کنیم و هفت عصای عشق و امید را به دست گرفته و به سرزمین خوبان سفر کنیم"
سرانجام فرزاد موفق شد در آذرماه۶۵ همراه همسر و همرزمش به نوار مرزی ایران و عراق اعزام شده و در صفوف رزمندگان مجاهد خلق قرار گیرد. حضور در صفوف رزمندگان مجاهد خلق، فصل نوینی را در زندگی مبارزاتی فرزاد گشود.
مجاهد شهید فرزاد گرانمایه رابطه عمیق ایدئولوژیک با رهبری عقیدتی مجاهدین، "مسعود و مریم" داشت و این مسأله، با زندگی، مبارزه، تفکرات و گفتار و کردار روزمرهاش عجین شده بود.
فرزاد قهرمان در نامهیی که چند روز پس از آزادیاش از زندان نوشته و تاریخ ۶فروردین۶۵ در پای آنست نوشته است"در زندان لحظهای که عکسی یا کلامی از مسعود و مریم میرسید، چهرههای پاک و معصوم بچهها دیدنی بود.
چشمها مثل شعله درخشان، و لبها به لبخند گشوده، آخر مرهمی بر دل زخمی شان گذاشته میشد. همه تشنه فقط یککلام مسعود، آن صدای آشنا با همان لحن گرم و گیرا، بودیم. "
او در جای دیگر گفته است: «... یادمان باشد چه در فاز سیاسی و چه در زندان، تنها چیزی که مایه امید و مایه حیات زندانیان بود، یاد مسعود حرفهای مسعود، این آموزگار بزرگ ما بود، و شعارمان این بود که «خلق جهان بداند مسعود معلم ماست». "
روز عید فطر سال خرداد۶۶ به هنگام معارفه و دیدهبوسی رهبری با رزمندگان مجاهد خلق در یکی از قرارگاههای رزمی ارتش آزادیبخش ملی، فرزاد قهرمان نیز حضور داشت و از روز دیدار و دیدهبوسی گرم و طولانیاش با مسعود همواره بهعنوان روزی که برای او فراموشیناپذیر است، یاد میکرد.
رزمنده دلیر مجاهد خلق فرزاد گرانمایه در ۳۱شهریورماه ۶۶ در آخرین فراز زندگی مبارزاتیاش همراه با همرزم قهرمانش مهران غلامی، بر فراز بلندترین قلههای افتخار و شرف، چهره در خون کشیدند و در مسیر آرمان پرشکوه جامعهٔ بیطبقهٔ توحیدی جاودانه شدند.
