۱۴۰۴/۵/۲۲
درس فدا ـ راز بقا ـ مسعود رجوی ۱۳۸۱
۱۴۰۴/۴/۱۵
درس فدا ـ رازبقا
مسعود رجوی
محرم ۱۴۲۴ (۱۳۸۱) _ کلیپ ۱و۲
السلام علیک یا ثارالله! هرچه قدر که خون, نافذتر، مؤثرتر، قیمتیتر و بالابلندتر باشد، تکامل از آن بیش و بیشتر تغذیه میکند و خون فرمانده آرمانی و تاریخی ما حسین بن علی, آری خون خداست. خلص تکامل واعتلا و جاودانگی. وقتی که دیو تنوره میکشد، وقتی دژخیمان سرمست سر از پا نمیشناسد، رمز ماندگاری و اعتلا، کلمهٌ فداست و اوست فدیه و فدا و ذبح عظیم تکامل, توحید و انقلاب و رهایی.
صبح عاشورا به هنگام شروع جنگ وقتی که آقای ما، نظر افکند بهانبوه دشمنی که در برابرش بود، زیرا که سیل بزرگی مینمود. عدد سی هزار ثبت شده در برابر ۷۲ تن. ۷۲ تن با نوجوانان. کمترین عدد ۶ هزار یا چهار هزاره. چند روزی هم بیشتر نیست که درآن دشت صاف استقرار پیدا کردهاند، بدون امکانات، در گرمای سوزان وحالا, تشنهلب و عطشان، با اطفال خردسال. گرسنه وتشنه. اما وقتی که او سیل دشمن را دید، قبل از هر چیز دست به دعا برداشت و گـفت بارخدایا در همهٌ گرفتاریها و سختیها و تنگناها، تکیهگاه من تویی، امید من تویی، اعتماد من تویی و چه بلاهایی که قلبها را ضعیف میکنه و چارهجوییها، روشها یا بهقول شما تاکتیکها را از بین میبره. امکان عکسالعمل را ممانعت میکنه و روزی میرسه که دوستان, بهظاهر دوستان، سرزنش و ملامت میکنند و دشمنان با تیرهای زهرآگین مقابله میکنند. اما من همهچیز را به تو واگذاشتم. شکایتم را هم جز تو نزد احدی نمیبرم، چون که جز به تو بهدیگری کشش و سمت و سویی ندارم. گشایش از آن توست. راهنمایی و نشان دادن راه، عطای توست. تو ولی تمام نعماتم هستی و سرچشمهٌ همهٌ خوبیها و سرانجام همهٌ آرمانم.
آنگاه از مجاهدین رکابش مرکبی خواست و برآن سوار شد و با صدایی آنچنان بلندکه صفوف دشمن بشنوند، فریاد زد که آهای ای جماعت حرفم را گوش بکنید. در آنچه در سر دارید در این سرکوب و کشتارآن هم سرکوب وکشتار بهترینها، رهاترینها، از خاندان نبوت و طهارت و عصمت عجله نکنید. اگر نمیدانید بگـذارید که من برایتان توضیح بدهم.
اگر جاهلید, از غفلت بیرون بیایید. بگذارید برای شما بگویم که من اصلاً چرا بهاین سرزمین آمدهام. اگر دلیلم را پذیرفتید و تصدیق کردید و حق را بهمن دادید، خودتان قبل از هر کس، سعید، خوشبخت میشوید و طبعاً کاری با ما ندارید.
اگر هم دلیل آمدنم را پذیرفتید ولی حق را بهمن ندادید، بسیار خوب نظرات خود و شرکا و همدستانتان را جمع کنید. طوری بکنید که بعداً برایتان افسوس و پشیمانی بهبار نیاورد، بعد، کار مرا تمام کنید.
ولی در هر حال بدانید که سرپرست من خداوندی است که هماو قرآن را نازل کرده است و او سرپرست بندگان صالح خود است. سپاس بر او که این جهان را آفرید، اما آن را خانهٌ گذار قرار داد. دستاوردهای دارگذار برای اهلش، در هر مرحلهیی از بینرفتنی است. مغرور نشوید، مغرورکسی است که دنیا او را فریفته و شقاوتپیشه کسی که در فتنهٌ آن افتاده است. مبادا که این دنیا شما را بفریبد. بدانید که دنیا امید کسی را که در آن پایه و اساس بنا کرده است دیر یا زود قطع میکند. بدانید که هر کسی را که در آن طمع کرده است دیر یا زود مأیوس میکند و شما را میبینم, برای کاری گرد هم آمدهاید که خدا را بهغضب میآورد. همانا که خدا از شما روی برگردانیده، انتقامش را برشما را حلال کرده و شما را از رحمتش دور کرده است.
و چه نیکو پروردگاری است پروردگار ما و چه بد موجوداتی شما هستید. بهاطاعتش اعتراف کردید، گفتید که به رسولش ایمان آوردید، اما اکنون خیز برداشتهاید تا نسل و خاندان و راه و رسم او را قطع کنید. کشتن آنها را اراده کردهاید. شیطان است که بر شما چیره گشته آنچنان که همهٌ ارزشها و یاد خداوند را فراموش کردهاید. مرگ بر شما باد! نابود شوید! نیست گردید که اینچنین اراده کردهاید. بدانید که ما از خدا هستیم و بهسوی او باز میگردیم. پس نیست و نابود باد قوم ستمپیشه!
اگر مرا نمیشناسید بگذارید تا هویت خود را برای شما بازگو کنم. آنگاه بهخود برگردید و مراجعه کنید و از خویشتن بپرسید که آیا کشتن من و شکستن حرمتم بهنفع شماست یا بهزیان شما؟ حلال شماست یا حرام شما؟
آیا من حسینبن علی، نیستم؟ آیا نشنیدیدکه جدّم دربارهٌ من و برادرم حسن چه گفت؟ و آیا و آیا… و آیا تمام این حرفها مانعی برای شما در ریختن خونم نیست؟ (وقتی که خمینی میخواست جان مال و عرض و ناموس مجاهدین را حلال بکند، حتی برخی حکام ضدشرعیش میگفتند که اینها مجاهدینند. اینها تنها نیروی متشکل انقلابی و اسلامی رزمآور در زمان شاه بودند).
هنوز حرفهای امام حسین بهپایان نرسیده بود که سفله دژخیمی بهنام شمرکه از تأثیرسخنان او نگران بود میمونوار برجست وگفت این مرد نمیداندکه چه میگوید. او خدا را با تحریف نام میبرد. او "منافق" است. حبیب, حبیبابن مظاهر برخروشید و بهسفلهدژخیم گفت، ای بیچاره تبهکار، این توهستی که با هفتاد تحریف از خدا نام میبری و شهادت میدهم که اگرکسی در این میان نمیفهمد تو و دارودستهٌ توست و شمائید که بر قلبهایتان قفلهای گران، سنگینی میکند.
السّلام علیک یا ثاراللّه
مرگ بر خمینی وآل خمینی
پیشوای ما ادامه داد، کهای جماعت، اگر در آنچه گفتم شک دارید، آیا در این هم شک دارید که من فرزند و پیام آور فاطمه زهرا هستم سیدة نساءالعالمین؟ و سوگند بهخدا که در شرق و غرب عالم کسی چنین شأن و جایگاهی را که من واجد آن هستم ندارد. وای بر شما!
آیا از من خونبهای کشتهتان را که من کشته باشم میخواهید؟ یا مالتان را که من مصرف کرده باشم میخواهید؟ یا قصاص کسی را میخواهید که من مجروح کرده باشم؟ چنین نیست! و از من هرگز آسیب و زیانی بهشمایان نرسیده است.
از آن سو هیچ کس پاسخ نگفت.
السّلامعلیک یا ثاراللّه
مرگ بر خمینی
آنگاه پیشوای ما فریاد زد و دژخیمان و مزدورانی را که میشناخت یک به یک به نام آواز داد، ای شبث، ای حجار ای قیث بن اشعث، ای فلان و ای بهمان، شمایان نبودید که وقتی باد از این سو میوزید، به من نامهها نوشتیدو پیامها دادید، سوگندها بستید، تعهدها پذیرفتید، گفتید که میوهها رسیده و اینجا سرسبز است و گفتیدکه شما را سربازان تمام عیار خود محسوب کنم. آنان که یک بهیک آوازشان داده بود برخاستند و در کمال وقاحت و دریده خویی وخمینیصفتی انکار کردند و او فقط گفت سبحاناللّه!
آنگاه به جماعت سفله گفت، خب، از باب اتمام حجت، که اگر از من بدتان میآید بگذارید برگردم. زمین خدا بزرگ و وسیع است. پس لااقل مانع نشوید، بگذارید که بهمحل امنی بروم. سفلهیی از مزدوران یزید فریاد برداشت، چنین نخواهد شد مگر بهحکومت یزید و بهحاکمیت او تن بدهی دراین صورت از آنان هیچ بدی بهتو نخواهد رسید.
پیشوایمان خروشید، نه بهخدا هرگز! و هیچگاه دستم را مانند آدم ذلیل برای بیعت بهجانب شما و اربابتان دراز نخواهم کرد و همچون بردگان نخواهم گریخت. من بهپرودگار خود پناه آوردم و به او پناه میبرم.
سپس لگام مرکب را رها کرد و فرود آمد. دقایقی دیگر بهخطبهٌ روشنگر دیگری پرداخت و اکنون فریاد میزد کهای جماعت! ننگ و نابودی بر شما باد! کاش آنگاه که با ناله و ضجه از ما کمک میخواستید و پریشان و حیرتزده بودید و نامهها مینوشتید و سوگندها میخوردید، اندوه شما را برده بود. من فریادرس شما بودم در حالی که مضطرب بودید.
اکنون برای ما شمشیری آختهاید که میگفتید برای ما بهدست خواهید گرفت. اکنون برای ما آتشی افروختیدکه قرار بود برای دشمنان خدا و خلق خدا برافروزید (خمینی آمده بود که شاه سرنگون بشود و در جبهه مردم باشد). اکنون چه شده است که هیچ عدلی در بین شما گسترده نیست و هیچ آرزویی نیست که برآورده شده باشد، و بهجمعی در دست دشمنتان علیه دوستان خود تبدیل شدهاید. بهغیر از حرام دنیا و مختصر سهمی از زندگی که در آن طمع ورزیدید و بهشما رساندند چیز دیگری در کار نبوده و نیست پس ازین هنگام، پشیمانی و بلاها بر شما باد. ما را ترک کردهاید، در حالیکه شمشیرها در غلاف و قلبها محکم وآرام برای نظر خواهی استحکام داشت. اما برای رسیدن بهدنیا مانند ملخ بال گشودید وسرعت گرفتید ویکدیگر را به آن دنیا و یکدیگر را برای همین دنیا دعوت نمودید. مانند حشرات بال در آوردید و دورهم جمع شدید. نابود باشید ای سفلگان امت! دم و دنبالچههای دستجات و احزاب، بخشبخشکنندگان کتاب، منحرفکنندگان کلام، گروه تبهکاران، افسونشدگان شیطان، نابودکنندگان سنتها، پایمالکنندگان ارزشها، قاتلان فرزندان پیامبران، سرکوبگران خاندان اوصیا، پیوستگان به بدکارگان، آزاردهندگان مؤمنان و مجاهدان، بلندگوهای سران مسخره کنندگان، آنان که مطالب قرآن را مُثله نمودید و چه بد چیزی برای خود پیش فرستادید و شماییدکه در عذاب دائمی خواهید بود. وای بر شما که بهیزیدیان پیوستید واز ما دوری نمودید. وشما اکنون بدترین میوه هستید که بیننده را مشمئز و خورنده را خشمناک میکند و تلخکام مینماید. آگاه باشید لعنت خدا بر پیمانشکنانی است که سوگندهای خود را پس از تأکید برآن، نقض کردهاند و شما خدا را کفیل قرار دادید.
واگر از موضع من میپرسید، بدانید، بدانید که این حرامزاده فرزندحرامزاده، مرا بین دوراه قرارداده است. شمشیرِ از نیام کشیده و ذلت و خواری، و هیهات منّاالذّله و هیهات منّاالذّله و هیهات منّاالذّله
السّلام علیک یا ثاراللّه مرگ برخمینی
خداوند، پیامبرش، مؤمنان، پدران پاکنهاد، مادران پاکدامن، همهٌ گردنفرازان باغیرت و سرفرازان، چنین نخواستهاند که بر ما ذلت روا رود. روا نمیدارند سر فرود آوردن ما را در برابرفرومایگان وترجیح میدهند کشتهشدن سرفرازانه و افتخارآمیز و چنین است سنت ما.
آگاه باشید که آنچه گفتنی بود، گفتم. و اتمام حجت نمودم. من با همین خانوادهام، با کمی تعدادمان، همراه با یاورانم و مجاهدانم که سرکوبی آنها حتمی است در برابر شما که دشمنانی هستید بیشمار، میایستم و بهپیش میروم.
سپس عمربن سعد را که سرکردهٌ سپاه بود، آواز داد. سفله میترسید که پیش بیاید. پیشوای ما بانگ زد آیا قصد کشتن مرا و ما را داری؟ اگر چنین است بدان که این یزید حرامزاده فرزندحرامزاده, تو را والی ری وگرگان نخواهد کرد. بهخدا سوگند هرگز بهولایت وحکومتی که میخواهی، نخواهی رسید. هرگز بهعهدی که با تو و با هرکس دیگر بسته است وفا نخواهد کرد. اکنون هر کار که میخواهی بکن، اما تو پس از ما، نه در دنیا و نه در آخرت روی شادمانی نخواهی دید و میبینم که سرت بالای نیزه در کوفه آویزان خواهد شد و بچههای کوچهها براین سر, زبالهها پرتاب خواهندنمود. ابن سعد برآشفت وخشمگین روی خود را برگرداند و به مزدوران گفت هان! منتظر چه هستید؟ همه با هم، حمله کنید و او را بکشید.
نخستین شهیدحرّ بود برپای پیشوایمان آویخت که اول کسی که مانع تو شد من بودم، الا که اولین شهید راه و قدمگاهت بایدکه من باشم. لحظاتی بعد قهرمان آزاد وآزاد شده چهل واندی از مزدوران را برخاک افکند. حر و زهیرحمله میکردند، یکی در دل دشمن فرو میرفت ودیگری پشتیبان او بود. و از او حفاظت مینمود. سرانجام پیادهنظام دشمن حمله کرد تا حربهشهادت رسید.
حسین جسد را بردوش کشید. او را در برابر امام گذاشتند. هنوز رمقی باقی وخونی جاری داشت. امام با دستهایش خاکهای چهرهٌ پهلوان را میزدود واز او تمجید مینمود وگفت حّرحقاً که تو آزاده بودی.
سپس ابن سعد پیش تاخت تیری در چلهٌ کمان گذاشت و بهجانب اردوگاه حسین انداخت وگفت پیش "یزید امیرالمؤمنین شهادت بدهید که اولین کس که تیرانداخت من بودم!
آنگاه تیرها از هر سو باریدن گرفت, بارانی از تیرکه پیوسته ادامه داشت. بسیاری از اصحاب, بسیاری از اصحاب برتن تیری داشتند و پیشوایمان میگفت که خدا بر شما رحمت کناد! برخیزید برخیزید بهسوی شهادتی که از آن گریزی نیست. بشتابید. تیرها پیامآور همین بشارت هستند.
آنگاه دشمن از هر سو هجوم آورد و بسیاری جنگهای تن بهتن و نبردهای دستجمعی رخ داد وآنگاه که گرد و خاک فروخوابید. بیش از 50 تن ازاردوی امام حسین برخاک افتاده بودند. اکنون صحنهٌ نهایی نزدیک است. نزدیک و نزدیکتر میشود.
حبیب با یکی دیگر از مجاهدان بهجلو پریدند و راهی میدان شدند. امام فرمود هنوز بنشینید. پهلوان بالابلند دیگری بلند شد. بلندقامت و چهارشانه, عبداللهبن عمیر. به او فرمان داد که برو. وقتی که وارد میدان شد ازاو میترسیدند میپرسیدند توکه هستی. نسب خود را گفت. باز نشناختند. هماوردی نداشت. آنگاه صدها تن از مزدوران درآن واحد به اوحمله کردند اما او ازکشته پشتهها میساخت. در این هنگام مزدوری از پشت بهجانب اوخیز برداشت. دوستانش فریاد کشیدند، اما عبدالله متوجه نشد. مزدوری که به او نزدیک شده بود شمشیر بردست اوکوبید. عبدالله دست چپ را پیش برد، و تمامی انگشتان او لحظهیی بعد بههوا پریدند. عبدالله با دستی دیگربرآن مزدور حمله کرد و با شمشیر بر فرقش کوبید و میگویند که بسیاری دیگر را بهخاک انداخت در جنگی شدید، تا اینکه مزدوران با تیرباران و با حملهیی به صورت جمعی، خونش را برزمین ریختند. عبدالله تنها قهرمان و پهلوان صحنه نبود که اینچنین میجنگید و میخروشید. آنان که مانده بودند، آنان که در رکاب پیشوایمان بودند، همگی چنین بودند.
وقتی که امام حسین از فرزندان برادرش و فرزندان خودش نظر آنان را دربارهٌ مرگ پرسید، جملگی میگفتند اکنون برایمان در رکاب تو مرگ از عسل شیرینتر است و بهجد میگفتند.
اگر مجروحی در این میانه با دست یا پای قطع شده باقی میماند، سپهسالارمان عباس، با خیزی بلند و خروشی پرطنین بهآن سو میرفت و پیکر مجروح یا جسد بیجان او را از میان دژخیمان بهاین سو میآورد و در برابر خیمهگاه امام اجساد شهداء را بهصف کرده بودند. مجاهدانی که در رکابش باقی مانده بودند، سپس بهصورت دو یا سه نفره، اذن جهاد خواستند و دیگر بار شعلهٌ جنگ و چکاچک شمشیرها بالا گرفت تا آنگاه که آخرین مجاهدان رکابش درخون غلتیدند.
السّلامعلیک یا ثاراللّه مرگ بر خمینی
در این سو, جز فرزندان علی وفرزندان جعفروعقیل وحسن وحسین دیگر کسی نماند. لختی یکدیگر را نگریسته و شمارش کردند، 17 نفرباقی مانده بود.
علی اکبر حسین بهپا خاست (آنکه از نسلش و راهش علیاکبرها جوشیدند و شمرهای زمانه را مجازات کردند). بالابلند با سیمای تابناک، با اخلاقی بهغایت خوش، رشید و گردنفراز.
پدرش, امام حسین, بارها گفته بود که هرگاه که دلم هوای پیامبر را میکند بهاین پسر مینگرم. درحالیکه علیاکبر پیش میتاخت، امام حسین دو انگشت بهآسمان برداشت و گفت خدایا گواه باش! بارخدایا کشندگان او را از همهٌ برکتهای زمین وزمان بیبهره کن. ( جمعیت الهی آمین)
بار خدایا آنها را متفرق و شقهشقه کن ( جمعیت الهی آمین) و همهٌ روشها و حیلههای جنگیشان را درهم بشکن
(جمعیت: الهی آمین)
بار خدایا، راضی نباش که تا ابد از آنان کسی حاکم شود. آنان بودند که ما را دعوت کردند که یاریمان کنند اما بهما خنجر زدند.
لحظاتی بعد بانگ رسای علیاکبر حسین فضا را پر کرد. این منم علی, فرزند حسین بن علی. این منم نمایندهیی از خاندان رسول. این منم حامل این سوگند که هیهات منّاالذّله. این منم که میگویم حرامزادهٌ فرزند حرامزاده نباید بر ما ومردم ما حاکمیت داشته باشد. این منم که شمشیر میزنم. شمشیر من، شمشیر جوانان هاشمی و علوی است.
جنگید وجنگید تا زخمها برداشت. زرهٌ آهنین بر او سنگینی میکرد. در میانهٌ جنگ مجروح و خونفشان، لحظاتی بهجانب پدرآمد. امام از او پرسید: چگونهای؟
گفت پدرم عطش مرا میکشد و سنگینی این آهن از پای درم میآورد. آیا آبی هست که بنوشم؟
امام حسین به او گفت: پناه بر خدا! برخیز پسر! آب از کجا. راهش این است که بیشتر و زودتر نبردکنی و شمشیر بزنی تا زودتر بهدیدار جدت بشتابی او ترا و فقط او ترا با جامی که گواراترین نوشیدنی است سیراب خواهد کرد، برخیز و برو, از آن پس دیگر تا جاودان عطش نخواهی دید.
قهرمان، بهمیان صفوف دشمن شیرجه زد مجروح و خونفشان. سفلهیی گفت: اکنون میتوانم او را بکشم، اما در رویارویی ترسید و به عقب برگشت. سفلهٌ دیگری با نیزه حملهور شد و تیرها باریدن گرفت و علی اکبر از اسب فرود افتاد. چون بهخاک افتاد فریادش همهجا را پر نمود که: ای بابا, بر تو سلام و درود. آخرین کلامش این بود: جدّم را که میگفتی دیدم، بهتو سلام میکند.
السّلام علیک یا ثاراللّه مرگ بر خمینی
دشمنان جسد علی را دست بهدست چرخاندند و با شمشیرها قطعه قطعه کردند. امام حسین گفت، خدا قومی را که اینچنین به حرم و حریم پیامبر جسارت میکند، هرگز نبخشاید و پس از شما مرگ بر این دنیا!
زینب علیهاالسلام طاقت نیاورد و از خیمهگاه بیرون زد, غضبان واشکفشان برای جگر گوشهاش. امام حسین او را بهصبر فراخواند و بهبازگشت بهخیمهگاه.
قطعات جسد علی را, آنها که مانده بودند، گردآوری نموده و در جلو خیمهگاه گذاشتند.
سپس نوبت بهعبدالله بن مسلمابنعقیل رسید و پس از او یارانی دیگر و یارانی دیگر.
مجاهدی فریاد زد هرگز خواری و ذلت هیچ یک از ما را نخواهید دید ولو که از ما یک تن بماند! نیزهها بر قلب او فرو کردند و آنگاه سر از تنش جدا نمودند.
سپس نوبت بهمحمدابن مسلم رسید که او هم چنین شد و آنگاه محمدبن ابیسعید بن عقیل و سپس جعفربن عقیل که بهتنهایی ۱۵ سوار و ۲ پیادهٌ دشمن را بهخاک انداخت و آنگاه عبدالرّحمنبن عقیل که ۱۷ تن را بهخاک انداخت.
یاران یکی پس از دیگری بهسوی سرنوشتی تابناک و درخشان میشتافتند وآنگاه قاسم بن حسن, فرزند امام حسن مجتبی. اجازه دادن به او برای رفتن به میدان نبرد برای امام حسین گران بود, نوجوان بود. او را در آغوش گرفته و میگریست و اجازه نمیداد. اما قاسم بر دست و پای عمویش بوسهها زد و آنقدراصرارکرد تا بهنبرد شتافت. چه کسی گمان میکرد که نوجوانی با جثهٌ قاسم ۳۵ تن را بهخاک بیندازد. حمیدبن مسلم میگوید: نوجوانی برای نبرد با ما برخاست. صورتش چونان ماه، در دستش شمشیری با پیراهنی و شلواری و در پایش یک جفت کفش. فراموش نمیکنم که بندکفش پای چپش پاره شده بود. مزدوری بهنام عمر بن سعد بهمن گفت تمامی گناهان عرب بر گردنم اگر آنچنانکه این جوان نبرد میکند و بهسمت من میآید، که عمویش حسین را بهعزایش ننشانم. بهاو گفتم سبحاناللّه با این کارت چه میخواهی؟ هرچندکه من در اردوی شما هستم اما بهخدا اگر این جوان بهمن شمشیر هم بزند، دستم را بهسویش دراز نمیکنم. با او کاری نداشته باش، همان افرادی که برای کشتناش او را احاطه کردهاند، کافی است. گفت نه، من باید در کشتن او سهیم باشم، رفت و حمله کرد و برنگشت تا ضربهیی با شمشیر بر سر قاسم زد. نوجوان با صورت بر زمین افتاد و عمویش را فریاد کرد عمویش چون عقاب سررسید ومانندشیرغضبناک حمله کرد. ضربهٌ شمشیری حوالهٌ آن مزدور نمود و او را به خاک انداخت دست او را از مرفق قطع کرد. آنچنان فریاد کشید که تمام اردوگاه شنیدند. آنگاه لشگر کوفه برای نجات او حمله کرد، اما در این هنگام دژخیم در زیر سم اسب از میان رفته بود. وقتی گرد و خاک فرو نشست حسین بالای سر نوجوان بود و پاهایش را دید و میگفت نیست و نابود باد قومی که بر تو اینچنین کردند و بهخدا برای عمویت سنگین است که صدایش کنی ولی پاسخت ندهد یا پاسخی بدهد اما تو را فایدهیی نداشته باشد. چهکنم که اکنون کمککنندهیی برای من باقی نیست. قاسم را برداشت و بهسینه فشرد، گویا دو پای نوجوان را میبینم که روی زمین خط میکشند با خون. سپس شنیدم که حسین میگوید بارخدایا تعدادشان را محدود کن، آنها را متفرق و پراکنده ساز. بار خدایا حتی از یکی از اینان هم درنگذر. از یکی پرسیدم این نوجوان که بود؟ گفت او قاسم بن حسنبن علیبن ابیطالب است.
آنگاه پیشوایمان فریاد زد, به فرزندانش و مجاهدانش که مقاومت کنید! اهل بیتم مقاومت کنید! بهخدا که امروز روز مقاومت است.
السّلامعلیک یاثاراللّه مرگ بر خمینی
مورخین نوشتند هرگز و هیچگاه کسی دیده نشد که اینچنین با مصیبتی پس از مصیبت دیگر، اما شکوفاتر، پراشتیاقتر، پرشوقتر واستوارتر.
السلام علیک یا ثاراللّه مرگ بر خمینی
آنگاه برادران حسین بهصحنه رفتند. ابوبکربنعلی، عمربن علی، محمدالاصغربنعلی، عبداللهبنعلی، عبیدالله بن علی، جعفربنعلی، عثمانبنعلی. یکی ۲۱ ساله بود و دیگری۲۵ ساله و هرکدام دهها تن از مزدوران را بهخاک افکندند و اکنون نوبت سوگند وفاست. پرچمدار و سپهسالارمان عباس در ۳۴ سالگی. یا قمربنیهاشم!
بالابلند و رشید، آنچنانکه بههنگام سواری بر اسب پاهای او بیش وکم بهزمین کشیده میشد. آخرین کسیکه با حسین مانده بود. اکنون او بهمیدان میرود و رخصت میخواهد. پیشوایمان گفت اما تو پرچمدار من هستی، عباس گفت, دیگر دلم بهتنگ آمده و میخواهم از اینان که معنای واقعی نفاق و منافق هستند، انتقام بگیرم. برادرش به اوگفت پس برای بچهها کمی آب بیاور. عباس خیز برداشت، صفوف دشمنی که آب را بربسته بود و فرات را سد کرده بود، در همشکافت و بهآب رسید.
لگام میزد و میگفت منم عباس، فرزند علی، فرزند حیدرکرار، و سپس مشتی آب تا بنوشد اما در نزدیکی دو لب، هیهات که حسین تشنه لب باشد و من آبی بنوشم. حسین مرگ بیاشامد و من آب خنک؟ نه، هرگز!
این با مرام من سازگار نیست. این با آیین صداقت و ایمان من سازگار نیست.
و چنین بودکه نام عباس در میان تمام جوانمردان، بهصورت سوگند درآمد، سوگندی جاودانه، سوگند وفا و مروت و جوانمردی. آنگاه با مشک پرآب بهجانب خیمهگاه و کودکان بازگشت. تیرها بر او باریدن گرفت و دستی قطع شد، مشک آب را بر گردن گرفته و با دست دیگر میجنگید و میخروشید.
فقط لحظهای بودکه آه ازنهادعباس برآمد لحظهای که تیری به مشک آب اصابت کرد و آبها تماماً فروریخت مشیت چنین بود که آبی به خیمه گاه نرسد تاهمه آنانی که سربرآستان پیشوای ما میسایند این عطش سوزان را تاجاودان باخود همراه داشته باشند سپس تیرهایی برسینه او و تیری برچشمش و تیرهای دیگر بر پیشانیش و سفلهای با گرزی برسرش کوبید. عبا س فریاد زد السلام علیک یا ابا عبدالله و برزمین افتاد امام به نزد او شتاف و او را دید با دستهای قطع شده و بدنی پرتیر و پر زخم
السلام علیک یا ثارالله مرگ برخمینی
اکنون در اینسو تنها یکیست که میجنگد میخروشد ومیجنگد و از چپ و از راست برصفوف دشمن میتازد. شمشیر میزند مورخ مینویسد که ازمقابلش میگریختند فرارگله بز دربرابر شیر. میخروشید به کجا میگریزید هان مگرشما عباس را نکشتید؟ و آنگاه با پیکر برادر وداع کردو به خیمه گاه بازگشت. دخترکش سکینه از موقعیت عمویش عباس سؤال کرد. به دختر گفت عمویت کشته شد زینب علیهاالسلام خبر راشنید و برخروشید وفریاد کرد وای برادرم عباس وای که پس از تو چه حقی پایمال میشود و وای برتنهایی توای حسین
السلام علیک یا ثارالله مرگ برخمینی
پس از برخاک افتادن عباس امام نظری به اطراف افکند اماهیچ کمک کنندهای ندید جز صف شهیدان ویاران ومجاهدانش بانک برداشت که آیا دفاع کننده و یاوری هست که به دفاع و نصرت حرم رسول خدا برخیزد؟ آیا موحدی یافت میشود که ازخدا بترسد؟ آیا مجاهدی هست که به یاری من برخیزد؟ آیا کمک کنندهای هست؟ جز صدای گریستنی ازسوی خیمه گاه خود نشنید پس آنگاه به زینب گفت پسرکوچکم را بیاورتا با او وداع کنم و به میدان بروم چهکسی نمیداند که درمیان باران تیر جای وداع با کودک شیرخواره نیست اما او درهر حال گفت طفل شیر خوار را بیاورتا با او وداع کنم و بعد به میدان بروم طفل را درآغوش گرفت و لب پیش برد تا براو بوسهای بزند اما قبل از آن حرمله تیری انداخت که برگلوی کودک نشست مشتی ازخون برگرفت و برآسمان پاشید طفل را به زینب داد و شاید که زیر لب به خدا گفت با آخرین شهیدش که خدایا به عهد خود وفا کردم لحظاتی بعد کوچکترین شهید درکنار بزرگترین شهدای اهل بیت آرمیده بود از این زمان به بعد این رزمنده تنها که نامش حسین بود سراز پا نمیشناخت به هر سو میتاخت و هل من مبارز میطلبید و هرکه پیش میآمد بلادرنگ به درک واصل میشد زخمناک وعطشان با هفتاد و یک مصیبت که ازصبح آنروز دیده بود میغرید ومیخروشید و درهم میشکست
السلام علیک یا ثارالله مرگ برخمینی
ازمیمنه دشمن به میسره میشتافت و آنگاه برقلب آنها میتاخت القتل اولی من رکوب العارکشته شدن برایم از ننگ وذلت بسا فراتر است به خدا این نیست مگرامری که باید جریان پیدا کند منم این منم حسین ابن علی که برعهد و پیمان خود هیچگاه سستی نورزیدم اینان شهدای من.
راویان گفتند: هرگزمردی راندیده بودند که فرزندانش واهل بیتش و اصحابش و یارانش کشته شده باشند اما اینقدرقوی دل خم به ابرو نیاورد و با شور و شوقی اینچنین برصفوف دشمن بتازد. مورخی مینویسد انها سی هزار تن بودند و اینها هفتاد و اندی وسرانجام یکی بیش نمانده بود. لاحول ولا قوه الا بالله
وقتیکه شمرموقعیت راچنین دید سواره نظام را در پشت پیاده قرار داد تا به تیر باران رو بیاورند رگبار تیرها دقایقی چند پیشوایمان را فراگرفت مورخی مینویسد که زره او دردقایق پایانی همچون خارپشت مینمود شمر و سفله مزدوران دیگری بین او و حرمش حائل شدند حسین خروشید کهای آل ابوسفیان اگر دین و آیین وایدئولوژی ندارید و از روزجزا نمیترسید لااقل دراین دنیا آزاده باشید. دژخیم گفت پسر فاطمه چه گفتی؟ امام خروشیدکه سفله ازحرم من دورشو و خودم را هدف قرار بده. چرا با خودم درنمی آویزی؟ شمرسفلگان را به مقابله با امام حسین تشجیع میکرد اماکسی را یارای ماندن نبود و فرار را بر قرار ترجیح میدادند کثرت وشدت خونریزی برتشنگیش میافزود. تنها کسی بودکه مانده بود به سوی فرات زد که یکی ازسرکردگان پاسداران یزید با چهارهزار تن مأمور بستن آن شده بود از میان پستی و بلندی راه گشود و دستههای دشمن را به کناری زد و وارد فرات شد اسب شروع به نوشیدن کرد حسین به اوگفت هم من وهم تو تشنهایم اما اول توبنوش نوشتهاند اسب آنچنان که گویا چیزی فهمیده باشد ازآن لحظه آبی نخورد و سر بلند کرد. معلوم نیست که چه پیامی داشت که امام نیز آب نانوشیده بازگشت شاید که به عباس میاندیشید یا به علی کوچک.
مینویسند که دراین لحظه ۷۲ زخم خونین برداشته بود لختی ایستاد تا نفسی تازه کند یکی از سفله پاسداران درست درهمین هنگام تیری به پیشانیش زد دست برد تا تیر را از پیشانی بیرون بیاورد اما درست درهمان لحظه تیری سه شاخه و زهر آگین برقلبش نشست. فریاد زد به نام خدا به سوی خدا برای خدا و آیین رسول خدا. سر برآسمان بلند کرد و با خدایش راز گفت و مناجات نمود آنگاه دست به پشت برد و با قدرت تمام تیری راکه ازآنسو بیرون آمده بود بیرون کشید وخون فواره زد و برزمین افتاد. پاسداران یزیدی جرات نموده و پیش آمدند و بر پیکر او و بهخصوص برسرش شمشیر هاکوبیدند شالی راکه برسر بسته بود پرازخون شد اما درهمان هنگام هم از مقابله و مجادله با دشمن بازنمی ایستاد به مزدوری که برسرش کوبیده بود گفت با آن دستی که برسرم زدی از این پس هرگز هیچ غذا ونوشیدنی نخواهی خورد و خدا تو را باقوم ستمکاران برخواهد انگیخت. لحظاتی تلاش کرد به جای شال کلاهخودی برسر بگذارد اما در این حال ناگهان عبدالله ابن حسن فرزند برادرش که پسری ۱۱ ساله بود طاقت نیاورد و ازخیمه هابیرون زد و خود را به او چسبانید وجدا نمیشد زینب به دنبال او دوید امام بارمقی که بازمانده بود به خواهرش گفت او رابگیر و ببرعبدالله به شدت مانع رسیدن زینب و جداکردن خودش ازامام گردید وگفت میخواهم که با او بمیرم. پاسدار مزدوری به نام بحربن کعب شمشیری به سوی امام حسین حواله کرد نوجوان گفت ای خبیث عموی مرامیکشی؟ و دستش را حائل شمشیر و عمویش قرار داد لحظاتی بعد دستی قطع شده برخاک افتاد با پوستی آویزان نوجوان فریاد زد وای عمویم امام با آخرین توانی که دربدن داشت او را به سینه چسبانید و گفت برادرزادهام مقاومت کن و حساب کن که دردستی که ازدست دادهای شاید که خیری نهفته است باشد که به زودی به پدرت و به جدت بپیوندی نمیخواست که در آخرین لحظات هم نوجوان در درد ازخود بپیچد و از دنیا برود از او مقاومت میخواست و او را دلداری میداد که به زودی جعفررا و حسن را و عمویت را و پدرت را و پدر بزرگت راخواهی دید اینبار هم حرمله تیری رها کرد و درگلوی نوجوان نشست و از آغوش عمویش فرو افتاد امام دستها را به سوی آسمان بلند کرد وگفت بارخدایا به حق این خونی که فرو ریخت قطرهای از برکت وغفران ورحمت هرگز براین جماعت مبار واینان را از برکات زمین بی بهره کن و بار خدایا اگر آنها را تا سررسید مشخصی مهلت میدهی و بهرمندشان میکنی پس آنها را شقه شقه وپراکنده ساز روشهایشان و تدابیرشان را نابود کن و راضی نباش که تاابدکسی ازآنان برمسلمانان حکم براند دقایقی گذشت و درحالیکه برروی زمین افتاده بود هنوز کسی جرات نزدیک شدن نداشت هرقبیله ای قببله دیگر را به اینکار دعوت میکرد و اکراه داشت که دست به کار شود ابن نافع میگوید بانفرات ابن سعد ایستاده بودم ناگهان کسی فریاد زد مژده برتوای امیر که شمرعاقبت حسین را کشت. از صف خارج شدم و کنار حسین ایستادم نمیدانم چه بود پیکری بودکه ازخودش بزرگواری میپراکند به خدا سوگند که هیچ کشته آغشته به خون مانند او زیبا ونورانی ندیده بودم نورچهره اش و زیبایی هیبتش آنقدر مرا گرفت که ایده کشتنش از سرم پرید در آن حالت آب میخواست شنیدم که یکی ا ز پاسداران گفت به خدا آب نخواهی چشید تا وارد جهنم شوی و آب جوشان جهنم را بخوری.
السلام علیک یا ثار الله مرگ برخمینی
حسین گفت مطمئن باش آنکه وارد جهنم میشود و آب جوشا ن میخورد تویی تو و یزید و خمینی نه به خدا من به جدم وارد میشوم من برکرسی صداقت نشستهام و عبد و عبید قدرتمندترین مالک و سلطان هستم یا احد یا صمد لم یلد ولم یولد شگفتا که تمامی دشمنان و پاسداران یزیدی آنچنان از او کینه به دل داشتند که گویی خداوند هیچ چیز از شفقت و رحم و مروت دردل آنها باقی نگذاشته است اگر که چنین بود به قتل حسین و اصحاب حسین و مجاهدین حسین برنمیخواستند آنگاه پیشوایمان چشم به آسمان دوخت وگفت ای خداوند والا مرتبت ای قدرت بی پایان ای قدرت بی پایان ای سرعت بخش تحولات ای بی نیاز از مخلوقات ای عظمت بی پایان ای توانابر هر آنچه بخواهی ای رحمت دردسترس ای وفادار بروعده ای بیکران نعمت ای بهترین بلا بخش و آزمایشگر ای نزدیکترین برای درخواست ای احاطه دار برتمام خلقت ای توبه پذیرای توانا برهرآنچه بخواهی ای آگاه بر خواستهها ای پاسخگوی شکرگزاران ای یادکننده یاد آوران بازهم تو را میخوانم وبهتومحتاجم و بهتو نیازدارم. فقیری هستم که به جانب تو میشتابم به تو پناه میآورم، ازتو مدد میخواهم و تویی مراد و مقصودم به تو توکل میکنم به تو تکیه میکنم البته که تومیان ما ودشمنمان حکم خواهی نمود علیه من جنگیدند تا خوارم کنند خیانت ورزیدند کشتند اما هیهات مناالذله ای بخشندهای بزرگوارای گشایش بخش برونرفت کار ما و مکتب من وامت من تو و با توست راضی به رضای توهستم و ازرضای تو خوشنودم و قدر میدانم هیچ خدایی جز تو نیست ای فریاد رس پناهجویان.
السلام علیک یا ثارالله مرگ برخمینی
وشمر پیاپی جیغ میکشید منتظر چه هستید؟ چرا کار این مرد را تمام نمیکنید؟ بکشیدش براو ازهر طرف حمله کردند ضربه شمشیری برکتف چپ فرودآمد اما حسین درهمان حالت شمشیرش را به آن مزدور پرتا ب نمود و او برخاک افتاد دیگری با شمشیری به گردن امام کوبید و ازاین لحظه با صورت به خاک افتاد وحالت بیهوشی براو غلبه کرد تلاش کرد به پاخیزد اما دیگر باربرزمین افتاد مزدوری بانیزه ای به ترقوه او زد و دیگری نیزهای را به میان سینهاش وارد نمود وتیری برگلویش به نظر میرسید که درآخرین لحظات تلاش میکند تا خونهایی را که برپیکرش جاریست بر سر و رویش خضاب کند شاید به یاد پدرش افتاده بود یکی شنید که میگوید دوست دارم اینچنین آغشته به خون و حق پایمال شده به ملاقات پروردگارم بروم ابن سعد در رسید و فریاد زد چرا کارش را تمام نمیکنید؟ سنان به خولی ابن یزید گفت سر را ازتنش جدا کن خولی قدم پیش گذاشت اما ضعف کرد و لرزید شمر گفت خدا بازوان تو را بخشکاند چرا درکار حق تأخیر میکنی و آنگاه با سرکرده دیگری پیاده شده و سرازتن خون خدا جدا کردند آنگاه سفلگان هجوم آوردند پیراهنش را یکی کند لباس پایین تنه را یکی برد زره کوتاهش را دیگری برداشت بالاپوش اورا قیس ابن اشعث برد شالش را دیگری غارت کرد و شمشیرش را دیگری. کفش و پای افزارش راهم دیگری برداشت تاعاقبت هیچ چیز به جزانگشتری در دستش نماند که آنرا هم با قطع انگشت از دستش بدر آوردند و به یغما بردند
السلام علیک یا ثارالله مرگ برخمینی
قرارگاه برپا
.........................
خدایا میخواهیم که درپیشوا و فرمانده تاریخیمون شسته وتطهیر بشویم
(جمعیت: الهی آمین)
و در او و با او برای خودمان سرمایهای بیندوزیم.
(جمعیت: الهی آمین)
......................
فاسئل الله الذی اکرمنی (تکرار جمعیت ) به معرفتکم و معرفه اولیائکم (تکرار جمعیت ) و رزقنی البرائه من اعدائکم (تکرار جمعیت ) چه شکر گذاری و آرزوی بالا بلندی روزی من بکن مرزبندی با دشمنان خودت دشمنان خلق و خالقان یجعلنی معکم (تکرار جمعیت ) می خوام که با شما باشم فی الدنیا و الاخره و ان یثبت لی عندک قدم صدق (تکرار جمعیت ) قدم صدق مرو تثبیت کن لشکرت رو رزمندگانت رو کسانی رو که نفسها و جانهاشون رو برای رضای تو ارائه و تقدیم کردهاند خدایا اینان مجاهدینند.
انهم حزبک و جندک والذین یشرون انفسهم ابتغاء مرضاتک برای تو و رضای تو و خشنودی توو الذین یبلغون رسالاتک رسالتهای تو رو تبلیغ میکنند ..................
بارخدایااین زنان ومردان این مجاهدان و رزم اوران را درکنف حمایت خودت بگیر.
(جمعیت: الهی آمین)
اونها رو هر روز شکوفاتر پرقدرتتر و رزم آورترکن.
(جمعیت: الهی آمین)
آنچنانکه با تبعیت از پیشوا و فرمانده تاریخیشون حسین ابن علی درکشاکشها درمحنت ها در ابتلائات و حتی در بحبوحه مصیبتها مشتاقتر جانانهتر دست افشان و پاکوبان غزلخوانان در آستان حسین و علی فرود بیایند.
(جمعیت: الهی آمین)
خدایا گواه باش که گفتهایم و میگوییم به سر زمین امام حسین آمدهایم فقط به فقط برای جنگ با الدالخصام دشمنترین دشمنانت خمینی و رژیمش خدایا این ارتش و این سازمان رو و این زنان ومردان رو از هر گزند و آسیبی درامان بدار.
(جمعیت: الهی آمین)
و به اونها این توانایی و این آمادگی روعطاکن که هر توطئهای روازجانب دشمن خودت ودشمن خودشون درهم بشکنند.
(جمعیت: الهی آمین)
خدایا حتی درمیان شر و بدی چنان کن که اونها بتوانند خیر عظیم بدروند.
(جمعیت: الهی آمین)
درس فدا ـ را ز بقا ـ مسعود رجوی ۱۳۸۱ ـ کلیپ ۲
