صد و بیستمین سال انقلاب مشروطیت ایران بر ضدسلطنت مطلقه در سال ۱۲۸۵

۱۴۰۵/۵/۱۳

ترانه ترکی عهد کرده‌اند

بار دیگر خلقمان بپا خاسته

و در هر جبهه‌یی می‌جنگد

و با خونش برای خلق راه باز می‌کند

و در شهرهای دیگر جوانان بپا خاسته

و در راه حق خونشان را نثار می‌کنند

عهد کرده‌اند یکبار دیگر بیایند

و پایداری کنند و بجنگند و در هر کوی و خیابان

قاطع و بی‌امان آتش بپا کنند

همه باید یکصدا فریاد بزنیم

آستین بالا زده و گامهای جدید برداریم

در روز جدید

ظالم بایستی در حسرت بماند

و باید کور شود و مثل برگ خزان زرد شود

عهد کرده‌اند یکبار دیگر بیایند

و پایداری کنند و بجنگند و در هر کوی و خیابان

قاطع و بی‌امان آتش بپا کنند

 

صد و بیستمین سالگرد انقلاب مشروطه بر ضد سلطنت مطلقه

مریم رجوی

اجلاس شورای ملی مقاومت ایران

۵  تیر ۱۴۰۵

امسال ۱۲۰مین سالگرد انقلاب مشروطه ایران است.

به همین مناسبت درود می‌فرستیم به زنان و مردانی که با نثار جان‌های خود انقلاب مشروطیت را به پیروزی رساندند.

 انقلابی که به‌رغم جفاکاریها و خیانت‌ها، تاریخ ایران را به دوران جدیدی منتقل کرد.

دورانی که با مبارزه و ازخودگذشتگی مردم ایران برای مشارکت در سرنوشت خودشان شناخته می‌شود.

یاد ستارخان سردار ملی بخیر که می‌گفت: «من برای آن جان بر کف گرفته‌ام و با بدخواهان ملک و ملت به مبارزه برخاسته‌ام که مردم را از زنجیر استبداد خلاص کنم».

........... 

حالا که دفتر تاریخ ایران در حال ورق خوردن است لحظه‌ای برگردیم و به این ۱۲۰سال نگاه کنیم و ببینیم که فاشیسم دینی و هم چنین فاشیسم سلطنتی هریک  چه راهی را طی کردند و چه آثاری از خودشان به جا گذاشتند.

دیکتاتوری ۵۷ سالة رضاشاه و پسرش با کودتا و دخالت قدرت‌های خارجی پایه‌گذاری شد.

و با تبعیض، بی‌عدالتی و سرکوب آزادیهای همة مردم ایران ادامه پیدا کرد. تا وقتی که با قیام توده‌های مردم در سال ۱۳۵۷ سرنگون شد.

.......... 

واقعیت اینه که پرچمداران و سمبل‌ها و رهروان راه آزادی، ۱۲۰ سال است، ۱۲۰سال است که سرکوب، قتل‌عام و شیطان‌سازی می‌شوند، بی‌وقفه.  اما در عین حال ۱۲۰ سال است که می‌جنگند، مقاومت می‌کنند، پایداری می‌کنند. و مهم‌ترین دستاوردهای جامعه و تاریخ ایران نتیجة این مسیر است. اما برپایی یک جایگزین دموکراتیک یعنی شورای ملی مقاومت این پایدارترین ائتلاف سیاسی تاریخ ایران، اصلی‌ترین دستاورد این پروسه طولانی است.

وجود این شورا ازجمله به این معناست که مردم ایران از این شایستگی واین قدرت برخوردار شده‌اند که می‌توانند بعد از سرنگونی رژیم قدرت را به‌صورت دموکراتیک به منتخبان مردم ،آن هم در مجلس مؤسسان بسپارند.

از سخنان مسعود رجوی  در میتینگ تبریز

تبریزـ ۲۰ اسفند ۱۳۵۸

متشکرم

به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران و بنام مردم غیور آذربایجان

خلق آزادی ستان و مجاهد پرور تبریز و بیاد سرداران و سالاران گرانقدر آزادی مجاهدان اعظم، مجاهدان شرف و حریت بشری، ستارخان، باقر خان، ثقه الاسلام، خیابانی و حنیف نژاد

مادرها، پدرها، برادرها و خواهرها، برای هر انقلابی ارض تبریز همانطور که گفتم یک زیارتگاه است. یعنی هیچ انقلابی راستین پیدا نخواهد شد که مشتاق دیدارش نباشه و نخواد به زیارت این حرم آزادی بشتابه، ولی، ولی برای یک مجاهد خلق این آرزو و اشتیاق اوج دیگری به خودش میگیره، چرا که یک مجاهد خلق در تبریز هم زادگاه تاریخی‌اش را پیدا میکنه و هم زادگاه سیاسی و عقیدتیش و هم زادگاه تشکیلاتی‌اش را، زادگاه تاریخی‌اش از این حیث که در تاریخ جدید ایران اصل و نسب تاریخی ما به مجاهدین صدر مشروطه میرسه، به ستار و باقر، تفنگ سردار را بوسیدیم و به دوش انداختیم.

از حیث عقیده و مرام هم ما ادامه کمال یافته همان اسلامی هستیم که در غریو گلوله‌های سردار نطفه بست، وقتی که پرچمهای سفید ننگ و تسلیم را از هم می‌درید و پرچم سرخ حسینی را بر در خانه‌های تبریز به اهتزاز درمیآورد اسلامی که در غریو تفنگهای مجاهدین همه محلات تبریز را از ارتجاع و استبداد تهی کرد هزاران هزار بار از میان آتش و خون گذشت، بر علیه استعمار شورید، روی اسب سردار کوه و دشت را نوردید، در مروت و مردم دوستی علی گونه در سردار تجلی کرد، با نامردمان هرگز سازش نکرد جانب محرومان را هیچوقت رها نکرد و امروز ما نواده‌های آنها هستیم

بله همین اسلام حنیف نه تنها ضد استبداد و ضد استعمار بلکه به قول پدر طالقانی ضد استثمار هم هست، حالا فهمیده بودیم ضد بهره کشی هم هست. کارگر و دهقان را می‌خواهد، جامعه بی طبقه توحیدی را می‌خواهد اینجا بود که معطل نشدیم، مرکب عشق و امید سردار را سوار شدیم، تفنگش را هم بوسیدیم و برداشتیم، مثل علی موسیو با حاج علی دوا فروش که شماها باید خوب بشناسیدشون مرکز غیبی درست کردیم رفتیم و رفتیم، هر وقت که راه پرفراز و پرسنگلاخ بود پر فراز و نشیب بود، هر وقت که فشارها زیاد بود درست مثل سربازهای سردار در بحبوحه جنگهای تبریز صدای صمیمی سردار را شنیدیم که با عتاب می‌گفت آهای آهای آنام قربان، و بلند شدیم.

و چنین بود که از خون سرداران و سالاران آزادی نسل جدیدی خوشه کرد، درگذرگاه شب تار همانجایی که ستارخان رو به دروازه نور پیکار می‌کرد، اخگران سرخ خوشه زدند، ثقة السلام ها، شیخ سلیم‌ها، خیابانی‌ها، فرزندان علی موسیو و حاجعلی دوا فروش حنیف نژادها، محسن‌ها، بدیع زادگانها، صمدها، گلسرخی ها و هزاران گل سرخ دیگر

خوشه‌ها دست ستاره پر گل،

خوشه اخگر سرخ با طنین‌های سترگ

کا عاقبت کوره خورشید گدازان خواهد شد،

و طومار هرگونه ستم و استثمار را در هم خواهد پیچید.

فرازهایی از پیامهای مسئول شورای ملی مقاومت در سالروز انقلاب مشروطه علیه سلطنت مطلقه

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-۱۴ مرداد ۱۳۶۲

شورای ملی مقاومت سالروز پیروزی مجاهدین صدر مشروطه بر استبداد سلطنتی را در شرایطی گرامی می‌دارد که از یک‌سو رژیم ضدمردمی خمینی به‌مثابهٔ ادامهٔ استبداد سلطنتی و مشروعه‌خواهی شیخ فضل‌اللهی! هم‌چون اسلاف تاریخی خود حق حاکمیت مردمی را غصب نموده و به نابودی تمامی آزادی و آزادیخواهان ایران کمر بسته است و از سوی دیگر مقاومت شکوهمند مردم ایران با اتکاء به پشتوانه‌ٔ نیرومند اجتماعی و تشکیلاتی خود و با جوشش خون رشیدترین فرزندان پاکباز ایران برآنست تا طومار استبداد و وابستگی را در هر شکل و به هر عنوان برای همیشه در هم پیچد.

در واقع نظام ننگین سلطنتی در تاریخ معاصر، از انقلاب مشروطه تاکنون، پیوسته با دو مشخصهٔ «استبداد» و «وابستگی» در مقابل مقاوت تاریخی و نهضت‌های ملی و مردمی ایران ایستاده و به آزادی و استقلال ایران مستمراً خیانت کرده است. این نظام ضدمردمی با حکومت خمینی نه فقط بنیاداً و از ریشه به گور سپرده نشد بلکه در چهرهٔ استبداد دینی رژیم خمینی ــ که بایستی آن را به درجات زیاد پی‌آمد طبیعی و تاریخی دیکتاتوری منفور پهلوی تلقی نمود ــ به‌صورتی درنده‌تر و ضدمردمی‌تر به نابودی اساس استقلال و آزادی ایران برخاست. کما این‌که امروز مقاومت ایران در بسیاری موارد، چه در زندانها و شکنجه‌گاهها و چه در مقابلهٔ مجموعهٔ نیروهای ضدانقلابی با تنها آلترناتیو دموکراتیک و مردمی؛ دژخیمان پلید خمینی را دست در دست ایادی سلطنت سابق برعلیه خود بازمی‌یابد.

اما خوشبختانه در پرتو مقاومت رشیدترین فرزندان ملت ایران و نسل قهرمانی که امروز در ادامهٔ تکاملی راه آزادیخواهان صدر مشروطه برعلیه وابستگی بپا خواسته است: از هم‌اکنون و به‌طور قطع و یقین باید گفت که پیروزی مقاومت مردمی و پایان رژیم خمینی، انقراض قطعی و تاریخی استبداد و وابستگی و آغاز عصر رهائی مردم ایران خواهد بود. عصری که با احراز تام و تمام «حق حاکمیت مردمی» و با به گور سپردن نهائی هر گونه «سلطنت و خودکامگی»؛ ایرانی آزاد و آباد و مستقل به ارمغان خواهد آورد و بدین‌سان مبارزات و مجاهدات تمامی قهرمانان راه آزادی و استقلال میهن را به فرجام نهائی خواهد رساند.

 

مسعود رجوی ـ ۲۲ بهمن ۱۳۶۵

اگر در ادامهٔ انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران نخواسته باشیم که شاهی که از در رفته از دروازه شیخ فاتحانه برگرده و با حلول توی کسوت شیخ قبای مذهب هم بپوشه و سلطنت دینی پیشه بکنه، می‌باید که با نفی بنیادین نظام ارتجاعی شیخ، اون انقلاب رو، انقلاب ضد‌شاهی رو، به انقلاب نوینی تعمیق کنیم و ارتقاء بدیم، بعد حاصل این دو نفی، نفی شاه و نفی خمینی، البته رهایی پایداره، آزادی‌ست،

همونطوری که خمینی دنبالهٔ شاه، البته در ابعادی به‌مراتب ضد‌مردمی‌تر و جنایت‌کارانه‌تر هست، انقلاب نوین ایران هم ادامهٔ تکاملی انقلاب ضد‌سلطنتی‌ست در ابعادی به‌مراتب عمیق‌تر و رشد‌یافته‌تر، این دو تا رو در روی هم هستند. همهٔ سنتها و روشهای ضدمردمی و کشتارگرانه و سرکوبگرانه را خمینی از شاه به ارث برده و بعد در دورهٔ خودش. با دجالگری و دروغ به منتهای غلظت خودش رسونده، در مقابل، اون ارزش‌های مردمی، اون روحیه صفا و یکرنگی، اون جوش و خروش انقلاب ضد‌سلطنتی هم محو نشده، ذوب نشده، اونها هم تمام و کمال در انقلاب نوین ایران گره خورده، رشدکرده، شکوفا شده، کیفاً ارتقاء پیدا کرده.

صد و بیستمین سال انقلاب مشروطیت ایران بر ضدسلطنت مطلقه در سال ۱۲۸۵ ، کلیپ ۲

مسعود رجوی ـ ۷ خرداد ۱۳۶۶

در تاریخ ایران مجاهدین صدر مشروطه این راهی را که امروز مجاهدین خلق در مدار تکاملی جدیدی اونرو به پیش می‌برند و ارتقا دادند اونها آغاز کردند. اما افسوس که همان‌طور که می‌دانید انقلاب مشروطه به‌خاطر ضعف و سازشکاری بورژوازی سرانجام به مسیر سازش و شکست کشانده شد. آنموقع مجاهدین صدرمشروطه در تبریز آغاز کردند با ستارخان سردار ملی و با باقرخان سالار ملی شهری که بنیانگذارکبیر ما محمد حنیف هم از آنجا برخاست و بعد مردم را بعدازظهرها می‌بردند به مشق و تمرین نظامی کاری که در تهران به‌خاطر حضور بختک‌های سیاسی که مانع پیشرفت نیروهای مسلح انقلابی بودند امکانپذیر نشد. در تهران مانع می‌شدند حالا با فتوا گرفته یا با توطئه سیاسی و با دجالگری اجتماعی که مجاهدین در اونجا هم پرچم انقلاب را به اهتزاز در بیاورند سرانجام فقدان همین حلقه باعث شد که مجاهدین را خلع سلاح بکنند (کاری که خمینی هم بعد از انقلاب سلطنتی کرد می‌خواست که بکند اما نگذاشتیم) و سرکوبشان بکنند و دست آخر هم سردار ملی ستارخان را در پارک اتابک محاصره کردند مجاهدینش را خلع‌سلاح کردند و خودش را هم مجروح کردند و عاقبت هم از جراحتی که به زانوش وارد شده بود و تیرخورده بود درگذشت تقدیر این بود که این حلقه مفقوده اصلی در دوران ما پس از انبوهی تجارب و کشاکشهای بسیار مردم ایران بهش نائل بشوند گم شده را پیدا بکنند. بنابراین شرف و افتخار و کرامت بزرگی است لباسی که شما بهش ملبس هستید و موضعی که در تاریخ نوین ایران احراز می‌کرد و وظیفه‌ای که انجام می‌دهید در چهارچوب نبرد و جنگ آزادیبخش بعد از این مقدمه باید به این حقیقت اشاره کنم که اگر ما به مسئولیت و موضع تاریخی‌مان اشراف نداشته باشیم نخواهیم توانست چنانکه باید مسیری را طی بکنیم نقاط عطف را پشت سر بگذاریم و سختی‌هایش را تحمل کنیم و معنای هر قدمی را که برمی‌داریم درک کنیم.  از نظرسیاسی ما می‌باید با شعار مرگ بر خمینی اول چهره دژخیم را برملا می‌کردیم بر سرش ضربتی می‌کوبیدیم جانشین و آلترناتیو دموکراتیک انقلابی را معرفی می‌کردیم. جنگ‌افروزی دجالانه و ضد میهنی‌اش را برملا می‌کردیم جاده صلح را هموارمی‌کردیم با همه بالا و پایینی هاش با همه فراز و نشیب‌هایش رسیدن به نقطه امروز و هموارکردن راه خطی راه استراتژیکی و تاکتیکی شعار صلح و آزادی این مدت طول کشید و برایش بهای بسیار سنگینی پرداختیم دهها هزار زن و مرد جان برکف انبوه اسیران و تمام رنج و شکنج و خونی که طی این مدت چنان‌چه که می‌دانید از پیکر مجاهد خلق رفته تا شعله آتش، آتش امید و اعتماد یک خلق در زنجیر را زنده نگه دارد. بر سر راه می‌باید بورژوازی چپاولگر ضدانقلابی را کنار می‌زدیم بورژوازی که انقلابی هیچگاه نبوده با انقلاب نبوده اما خیز برداشته بود و با خمینی هم دست در دست شده بود برای غصب بهره‌های مردمی انقلاب ضدسلطنتی همان بورژوازی چپاولگری که بیشتر با ارتجاع بود و هست و خواهد بود. او را بر انقلاب ترجیح میده. چه می‌شود کرد که شاید هم رسالت نسل ما بود و به هرحال مشیتی بود مربوط به این نسل که این بورژوازی چپاولگر ضدانقلابی که در خارج کشور داعیه نمایندگی اقشار میانی و اقشار به‌اصطلاح میانی را داشت با خصیصه وابستگی و وابسته گرایی بر سر راه انقلاب نوین ایران سنگ می‌انداخت و لگد می‌انداخت و می‌باید باهاش تصفیه حساب می‌کرد. فی‌الواقع هم این وجود پلید تاریخی منفعتی در انقلاب نوین ندارد بلکه در ارتجاع کهن خودش را می‌بیند و حیاتش را ارتجاع خمینی بسیار سفاک و دجال است. در رأس این دجالیت فی‌الواقع باید از جنگ‌افروزی آن نام برد با جنگ بود که خمینی ارتجاع را سرپا نگاه داشت با جنگ بود که پای بورژوازی ضدانقلابی را به خودش گره زد با جنگ بود که روی اختناق سرپوش گذاشت با جنگ بود که رهایی و پیروزی را به تأخیر انداخت و ما می‌باید بهای سنگین اونرو می‌دادیم کما این‌که باز هم می‌دهیم یک ابتلاء فوق‌العاده بزرگ تاریخی بود این جنگ. در مقابلش همه باید آزمایش می‌دادند

امادر مقابل این ابتلا و فتنه بزرگ تاریخی نیروهای مختلف آزمایشات مختلفی دادند یک نیروی عمیقاً انقلابی و توحیدی لازم بود مثل مجاهدین که بلند بشود و طلسم دجالیت را درهم بشکند و شعار صلح بدهد و پایش هم بخوابد و قیمت آنها را هم بپردازد و همه مارک‌ها را هم به جان بخرد در غیر اینصورت این نسل ما امروز رسالت خودش را اجرا نمی‌توانست بکند از پس مهلک‌ترین ابتلاء زمان خودش از پس پیچیده‌ترین آزمایش دوران خودش نمی‌توانست سرفراز بیرون بیاید گویا که مشیت این بوده که خمینی گیر ضد تمام‌عیار خودش یعنی مجاهد خلق بیافتد والا در صحنه کسی نبود که این‌چنین باتمام توش و توان بااون دربیفتد و بعد هم طلسم‌هایش را هم یکی پس از دیگری درهم بشکند فکر می‌کنم که با نگاهی به خودتان و سابقه زندگی‌تان خوب می‌توانید بفهمید که برای سازمان چنین چیزی امکان‌پذیر نبود مگر به اتکاء و به پشتوانه شما، امثال شما. بدون این‌که قصد مبالغه داشته باشم زمانی تاریخ گواهی خواهد داد که هر یک از رزمندگان هر یک از اعضاء و هواداران مجاهدین فی‌الواقع الماسی بودند و هستند فوق‌العاده گرانبها. گفتم الماس اشتباه کردم نه انسان انسان مجاهد. آن که قید و بندها و زنجیرها را درهم می‌شکند و آن که بامایه گذاشتن با فدا غیرممکن‌ها را ممکن می‌کند. وقتی به صحنه عملیات می‌رویم خوب حس می‌کنیم در آخرین تحلیل اسلحه‌ها نیستند که باهم حرف می‌زنند اگر چه سلاحها به هم شلیک می‌کنند در آخرین تحلیل انسان‌هایی هستند که در مقابل هم صف کشیدند یک‌طرف خمینی ویک طرف مجاهد خلق اگر جانتان را تمام‌عیار کف دستتان نگذاشته باشید که نمی‌توانید بروید عملیات بکنید در آخرین تحلیل در آن نقطه این صف‌بندی این تقابل ازش جرقه برمی خیزه واز جرقه حریق و بسا زنجیر و ظلمات و ارتجاع و استثمار را طومارش را درهم می‌پیچد می‌سوزاند دود می‌کند خاکستر می‌کند و به باد می‌دهد در اون لحظه خیلی خوب می‌شود دید که بالمآل چه عنصری باچه عنصری در جنگه. پس انقلاب ایران با پیچیدگی مواجه می‌شود که در کمتر انقلاباتی در جهان دیده شده. چه باید کرد برخی ساز سازش و تسلیم را کوک می‌کنند برخی در باب مفاعله ماده مصالحه را صرف می‌کنند. برخی به پرو پای مجاهدین می پیچیدند اما مجاهدین در باب مفاعله هم مصدری جز مبارزه و مجاهدت نیافتند و نخواهند یافت.

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-مرداد ۷۳

درود بر پیشگامان و مجاهدان آزادی‌ستان صدر مشروطه، که پرچم آزادیخواهی را در تاریخ معاصر ایران برافراشتند، و میراث مبارزاتی بسیار ارزشمند و پرباری برای نسلهای بعد بر جای نهادند. رادمردانی که از مجاهدان مسلح گرفته، تا قلم‌زنان و سخنوران آزاده، قبل از هر چیز، به زیور فداکاری در راه وطن آراسته بودند و تا پای جان درس پاکبازی دادند. خاطرة‌ جانبازی و رشادت ستارخان سردار فراموشی‌ناپذیر ملی، برای به‌زیر کشیدن بیرقهای تسلیم و برافراشتن پرچم مقاومت و نبرد رهاییبخش، ‌هرگز از ذهن و ضمیر ایرانیان محو نمی‌شود و پایداری پاکبازانهٔ میرزا جهانگیرخان شیرازی نویسنده و مدیر جوان روزنامهٔ صوراسرافیل در پای چوبهٔ دار، همواره درس مقاومت برای آزادی می‌آموزد. در همان صحنه بود که خطیب نامور انقلاب مشروطه ملک‌المتکلمین نیز داغ تسلیم‌شدن مبارزان را بر سینهٔ دژخیمان محمدعلی شاه باقی گذاشت، سرفرازانه برچوبهٔ دار بوسه زد و خروشید که: «با نهایت افتخار و شرف، ‌در کمال سعادت، ‌در راه وطن می‌میرم و ا ز اعمال خود ندامت ندارم».

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-مرداد ۷۳

سنت مقاومت، ‌چنان‌که شرط ضروری هر انقلاب اصیل است، ‌پیر و جوان و خرد و کلان نمی‌شناخت. فرزند 18سالهٔ کربلایی علی مسیو نیز، وقتی که به اتفاق برادر ۱۶ساله‌اش همراه با مرحوم ثقه‌الاسلام در تبریز اعدام می‌شد، ‌فریاد «زنده‌باد مشروطه ـ زنده‌باد ایران» را سر داد. آخر، پدر پیر این دو نوجوان شهید ـ کربلایی علی مسیو مبارز نامدار جنبش مشروطه ـ خود با تأکید گفته بود که: «برای هموار کردن شاهراه آزادی باید جان نثار کرد و عنوان فدایی را به رایگان نمی‌توان به‌دست آورد».

انقلاب مشروطه با یک چنین سرداران و پیشوایان افتخارآفرینی به ثمر رسید، اما به‌دلیل نارسایی و عدم بلوغ سیاسی جنبش در آن دوران، ‌ثمرهٔ انقلاب را میوه‌چینان ربودند. همانها که در فقدان یک جایگزین سیاسی، ‌بر مسند قدرت تکیه زدند و همین که به «مشروطهٔ خودشان» رسیدند، به کشتار و خلع‌سلاح مجاهدان آزادی‌ستان و سردار ملی، ‌ستارخان، کمر بستند.

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-مرداد ۷۵

در جریان تشکیل مجلس و تصویب قانون اساسی پیشگامان مشروطه در برابر مرتجعان ایستادند و با پایداری ترقیخواهانهٔ خود اصل حاکمیت ملت را به کرسی نشاندند. وقتی هم که محمدعلیشاه مجلس شورای ملی را به توپ بست و با کمک ارتجاع شیخ فضل اللهی، به تعطیل و انهدام مشروطه کمربست، مجاهدان آزادی‌ستان تبریز به پرچمداری سردار ملّی ستارخان به پاخاستند و با گسترش جنبش در نقاط مختلف کشور، تهران را پیروزمندانه فتح کردند تا حاکمیت ملی و مردمی را برقرار سازند.

شورای ملی مقاومت ایران که در تداوم و تکامل همین مسیر تاریخی شکل گرفته و قوام یافته است، ادای این دین تاریخی را درس‌آموزی از تجربه آنها و ارتقای مبارزه ضداستبدادی و ضدارتجاعی ملت ایران می‌داند و اصولاً تأسیس این شورا و ارائهٔ یک جایگزین سیاسی مردم سالار برای رفع یکی از اساسی‌ترین حلقه‌های مفقودهٔ جنبش مشروطه و جنبش‌های بعدی است. کمبودی که پس از فتح تهران و در هنگامی که حاکمیت ملی و مردمی باید مستقر می‌شد، به اسفناک‌ترین وجهی بارز گردید و سبب شد که هم‌چون روزگار سلطهٔ خمینی رشتهٔ کارها به دست دشمنان آزادی و کسانی بیفتد که نه تنها دلسوز انقلاب نبودند بلکه چنان که نوشتهاند: «ایشان را ماندن و نماندن ایران چندان تفاوت نداشت. هر یک مشروطه را خوان یغمایی پنداشته در جستجوی رسد خود بودند».

زمام دولت برآمده از انقلاب مشروطیت را کسی به دست گرفت که در آغاز جنبش مشروطه در سرکوب اعتراضات بازاریان تهران دست داشت و به شیخ فضل‌الله نوری -این دشمن مرتجع و کینه توز آزادی - کمک مالی می‌کرد تا بیشتر با مشروطه مخالفت کند. چند تن از مهمترین وزیران کابینه هم از مخالفان قدیم مشروطه بودند. «دولت انقلاب! نه تنها با محمد علیشاه درنیفتاد و او را به محاکمه نکشید، بلکه برایش مقرری تعیین کرد (و) کینه آنها رو به سوی مجاهدانی داشت که ماهها سنگر به سنگر با این میوه چینان جنگیده بودند و به‌خوبی روشن بود که فردا نیز سد راه استبداد و وابستگی خواهند شد»

یک تجربهٔ درس آموز دیگر همدستی ارتجاع و استبداد علیه جنبش مشروطه بود. در حالی که آقایان طباطبایی و بهبهانی، دو روحانی برجستهٔ تهران، و آخوند ملا کاظم خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی، دو مرجع بزرگ حوزهٔ نجف، با جنبش مشروطه‌خواهی همراهی نشان دادند، ارتجاع آخوندی به سردمداری شیخ فضل‌الله نوری از هیچ تلاشی برای از میان بردن آزادیخواهان به دست استبداد حاکم فروگذار نکرد. آخوندهای دین‌فروش و ریاکاری که از آغاز آزادیخواهان را تکفیر نموده و مفسد و ملحد می‌خواندند و دعاوی ارتجاعی خود را تحت نام اسلام‌پناهی عرضه می‌کردند. آنان بارها زمینهٔ سرکوب آزادیخواهان را فراهم ساختند و در وقایع منجر به بمباران مجلس که کشتار فجیع رادمردانی مانند صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین را در پی داشت، دست در دست استبداد خون‌ریز حاکم داشتند.

بی سبب نیست که خمینی و رژیمش از مرتجعان قهاری مانند شیخ فضل‌الله نوری که در طی دهه‌های متمادی، پیوسته منفور ملت ایران بوده‌اند، این همه تمجید می‌کنند و در مقابل به تخفیف و توهین نسبت به پیشوایان و سمبلهای مبارزه ملی و میهنی ما می‌پردازند. واقعیت این است که خمینی پس از سرقت رهبری انقلاب ضدسلطنتی که ادامه و تکامل جنبش مشروطه بود، ارتجاع شیخ فضل اللهی و استبداد محمد علیشاهی را در رژیمش یک کاسه کرد و بر آن بود که انتقام تاریخی ارتجاع را از مجاهدان و آزادیخواهان این مرز و بوم باز پس گیرد. اما به‌رغم همه جنایتهای بی‌سابقه‌اش نتوانست این خواست شوم خود را جامهٔ عمل بپوشاند و با مقاومت پایدار و سازمانیافتهٔ مردم ایران روبه‌رو گردید. مقاومتی که ارتجاع آخوندی را در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی درهم شکسته و در پهنهٔ بین‌المللی نیز به‌گواهی انبوه صاحبنظران و نمایندگان مجالس کشورهای مختلف، اساسی‌ترین مانع در برابر سوء استفادهٔ دیکتاتوری مذهبی و تروریستی حاکم از احساسات مذهبی مردم به شمارمی‌رود

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-مرداد ۱۳۷۶

در۱۴مرداد ۱۲۸۵ استبداد مطلق‌العنان سلطنتی در برابر ارادهٔ مردم به پاخاسته ایران به زانو در آمد و به تأسیس عدالتخانه و مجلس شورای ملی تن‌داد، هر چند که مانند ماری زخم‌خورده از پای ننشست و با تمام توان به نابودی نهال نو پای آزادیخواهی و عدالت طلبی کمربست. در مقابل، مجاهدان و پیشگامان جنبش مشروطه به مقاومت برخاستند و تاریخ معاصر ایران را با نام و خاطرهٔ تابناک سرداران و رادمردانی مانند ستارخان، باقرخان، میرزا جهانگیرخان شیرازی (صوراصرافیل) و ملک المتکلمین مزین کردند. به این ترتیب کشاکش استبداد و آزادی در تاریخ معاصر ایران پاگرفت و از خون جوانان وطن در همه جای ایران لاله‌های سرخ آزادی بردمید.

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-۱۳ مرداد ۱۳۷۶

امروزه کمتر کسی در دشمنی آخوندهای ارتجاعی با اساس جنبش مشروطه تردید می‌کند ولی نباید از یاد برد که به روایت تاریخ مشروطه، آنان «تادیرگاهی رشته کارها» را «در همه جا» در دست داشتند، حال آن‌که جز فریب مردم کاری نمی‌کردند و «در آمدنشان به مشروطه‌خواهی به آرزوی رواج ًشریعتً و پیشرفت دستگاه خودشان می‌بود. سپس عنوان مشروعه را به میان آوردند و دیر یا زود از میان مشروطه خواهان به کنار رفتند».

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-۱۳ مرداد ۱۳۷۶

 از صدرمشروطه تا امروز، مسأله این است که صرف دم زدن از آزادی یا صلح و وطن خواهی و حتی دم زدن از جان‌فشانی و مبارزه یا سردادن شعارهای وحدت به‌طور کلی، کافی نبوده و نیست. آن چه ضروری بوده و هست همانا قدم برداشتن عملی برضد استبداد، درهم شکستن طلسم و ماشین جنگ و سرکوب و ارائه مسیر مشخص مقاومت و محور مشخص وحدت و پرداختن بهای آن در صحنه سیاسی و نظامی است. هم‌چنان که تاریخ مشروطه درباره سرداران و پیشگامان فداکارش نوشته است که آنان: «با سرهای پرشور و دل‌های پاک به کوشش برخاسته جز پیشرفت کار را نمی‌خواستند و از جان فشانی باز نمی‌ایستادند. سردستگان که در پشت سنگر می‌کوشیدند و پول و نان و افزار می‌بسیجیدند همگی دل به مشروطه داشته بهر خود سودی نمی‌خواستند. ستارخان و باقرخان باهم برادرانه راه می‌رفتند».

در این میان معیار صدق و صفای هر فرد یا نیروی سیاسی در سردادن شعارهای خوش ظاهر نیز همانا رابطه و سمت گیری سیاسی مشخصی است که در صف‌بندی بین استبداد خونخوار حاکم و مجاهدان و رزمندگان پاکباز راه آزادی پیدا می‌کند. از همین رو آنها که از آزادی و دموکراسی دم می‌زنند ولی خواهان حفظ اساس نظام استبدادی هستند، در شمار بدترین خائنان به جنبش آزادیخواهی قرار می‌گیرند و در شرایط بحرانی در ردیف سرسپرده‌ترین عوامل دیکتاتوری به حفظ سلطه لرزانش مدد می‌رسانند. هم‌چنان که در جنبش مشروطه نیز بودند میانه بازان و میانجیگرانی که برایشان «برپا ماندن دربار قاجاری پناهگاه بزرگی بود. اینان به میان افتاده برای پیشرفت کار خود تلاش‌هایی می‌کردند و چون سرمایه‌شان فریبکاری و دغلبازی بود، سنگ راه آزادیخواهان شده کارهای آنان را می‌آشفتند».

شورای ملی مقاومت ایران که در تداوم و تکامل تاریخی راه مجاهدان و پیشگامان انقلاب مشروطه شکل گرفته است، درس‌آموزی از این تجربه‌ها و پای فشردن سازش ناپذیر برای برافکندن اساس استبداد شوم مذهبی را مناسب‌ترین تجلیل از سرداران جنبش مشروطه می‌داند و با انزجار از همه سازشکاران و بیعت کنندگان با دیکتاتوری آخوندی رژیمی که ارتجاع شیخ فضل اللهی و استبداد محمدعلی شاهی را درخود یک کاسه کرده است بر ادامه این راه پرافتخار تا سرنگونی تام و تمام حاکمیت استبدادی به دست ارتش آزادیبخش ملی و برقراری آزادی و حاکمیت مردمی سوگند یاد می‌کند.

مسعود رجوی ـ ۹ شهریور ۱۳۷۶

اما تمام تجربه‌های مردم ایران در یک قرن اخیر خوب نشان می‌دهد که جاده منتهی به آزادی و حاکمیت مردمی در تاریخ معاصر از پیشگامان و مجاهدان صدر مشروطه شروع می‌شود تا کوچک خان و نهضت ملی کردن نفت به رهبری مصدق کودتای ۲۸ مرداد و در شهید راه آزادی دکتر حسین فاطمی به خون می‌نشیند و بعد با جنبش مسلحانه انقلابی و با همین بنیانگذاران مجاهدین در مرحله‌ای متکاملتر اوج می‌گیرد، او نهم در شرایطی که جامعه ایران در حال گذار تاریخی است

آینده از دل همین تحولات بیرون می‌آید و از همین جا شکل می‌گیرد. کشاکش در یک‌کلام بر سر آزادی بود. 

صد و بیستمین سال انقلاب مشروطیت ایران بر ضدسلطنت مطلقه در سال ۱۲۸۵ ، کلیپ ۳

شهادت میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل در باغشاه پیش چشم محمدعلی شاه

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-مرداد ۱۳۷۷

«رجال میش صورت و گرگ صفت که علمدار رژیم مشروطیت و آزادی ایران شدند، بنا به غریزه خود قدر سردار ملی را ندانستند و در پارک اتابک تهران پای او را شکستند و مرگش را نزدیک ساختند و ایران را از وجود چنین سردار نامی محروم کردند»

اما خوشا سردار و سالار نامدار جنبش مشروطه، ستارخان و باقرخان، و «پیش‌صفان» شهیدی چون ملک‌المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، که اگر چه با خنجر خیانت از پای درآمدند یا به‌دست استبداد مطلق‌العنان به‌شهادت رسیدند، اما سنت مقاومت و پایداری را تا به آخر پاس داشتند و آن را برای آیندگان به میراث باقی گذاشتند.

میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل ۳۲ساله بود که در حال دفاع از مجلس شورای ملی دستگیر شد و در باغشاه در پیش چشم محمدعلیشاه «طناب بر گردنش انداختند و از دو‌ سو کشیدند و در همین هنگام دژخیمی خنجر در قلبش فرو کرد». او به این سرنوشت افتخار می‌کرد و چند روز قبل از به‌توپ بستن مجلس نوشته بود: «ماییم پیش‌صفان شهدای راه آزادی»! و افزوده بود: «اگر شما سنگدلی نموده، سینهٔ ما را آماج گلوله‌های خود گردانید، ما هم از این جانبازی و فداکاری عاری نداریم و هیچ‌وقت نمی‌گوییم که چرا ما مغلوب مستبدین و بی‌دینها شدیم». با همین منطق «جانبازی و فداکاری» بود که سردار ملی بیرقهای سفید تسلیم را از محلات تبریز قاطعانه برچید و در برابر خط سازش با استبداد که از «ایستادگی‌های آشتی‌جویانه» و «آرامش و بی‌خون‌ریزی» دم می‌زدند، تفنگش را در دست فشرد و پرچم مقاومت را برافراشت.

پیام مسئول شورای ملی مقاومت-مرداد ۱۳۷۸

آن‌روز هم مانند امروز، استبداد و ارتجاع، قیام‌کنندگان را «اشرار» و «اوباش» می‌خواندند و سرکوب وحشیانهٔ ابتدایی‌ترین خواستهای مردم به‌ستوه‌آمده را برقراری «نظم» و «آرامش»، قلمداد می‌کردند»... محمدعلیشاه در حال توطئه‌چینی برای به توپ بستن مجلس شورای ملی، مدعی بود که «متابعت قانون اساسی را خلاق عالمیان در وجود ما ودیعه قرار داده»، و مجاهدان و آزادیخواهانی را که خود سازندگان انقلاب بودند مورد حمله قرار می‌داد که «حتی در حوزه و ساحت مجلس نیز از مدلول اصل بیست‌ویکم در مورد مسألهٔ اسلحه عدول» و آن‌را «نقض» کرده‌اند!

مضحک‌تر از او اما، شیخک‌های حقیری هستند که امروز ـ‌با صد سال عقب‌ماندگی از تاریخ‌ـ علیه قیام و مقاومت مردم به این‌گونه حربه‌های زنگ‌زده متوسل می‌شوند و اطلاعیه‌های شورایعالی امنیت و وزارت اطلاعات و کمیته‌های تحقیق آنها و دعاویشان در مورد رعایت قانون بعد از دو دهه سرکوب وحشیانه و خونین، نسخه‌های مندرس و نبش‌قبرشدهٔ محمدعلیشاهی را تداعی می‌کند.

در همان زمان به‌موازات شاه جنایتکار، شیخ دغلکار، آخوند فضل‌الله نوری، سلف سیاسی و فکری خمینی، همراه با همدستان خود در کین‌توزی و توطئه‌چینی علیه مجاهدان و آزادیخواهان از هیچ جنایت و خیانتی فروگذار نمی‌کردند. آنها جنبش مشروطه را مسبب «سلب امنیت و خلاف نظم و شیوع خون‌ریزی و تاخت‌وتاز و اثارهٔ فتن و مفاسد در هر صقع و هر ناحیه و رواج رقابت و خصومت و معادات در میان اهالی شهرهای بزرگ، خصوصاً حوادثی که در صفحه آذربایجان و سرحدات آن اتفاق افتاده و کشتارها که در کرمانشاهان و فارس و حدود نهاوند و غیرها واقع شده»، معرفی می‌کردند و با آرزوی جاودانه‌ماندن ملک و سلطنت شاه جنایتکار، فتوای سرکوب جنبش مردم را به‌دست او می‌داند. از جمله، وقتی که تبریز قهرمان با سلطهٔ قوای روسیهٔ تزاری و تاخت‌وتاز کارگزار محمدعیلشاه (رحیم خان) روبه‌رو شد، آخوندهای ارتجاعی به این دژخیم نامه نوشتند و به او دست باز دادند، تا «دفع اشرار و قلع‌وقمع ماده فساد نماید». هم‌چنان‌که در تاریخ مشروطه نوشته‌اند، «این ملایان خونخوار می‌پنداشتند (و آرزو می‌داشتند) که سرباز و سواره در شهر دست به کشتار خواهند گشاد و این بود (که) جاهایی را از خانه‌های ملایان و دیگران برمی‌گزیدند که بیرق سفیدی به نام بیرق اسلام در آن‌جاها زده شود و کسانی که به آن‌جاها پناهند، در زینهار باشند». آنها با تبلیغ تسلیم‌طلبی، در اطلاعیه‌های خود می‌نوشتند: «از برای دفع اشرار که چند نفر معدودی هستند نباید عموم اهالی متزلزل بشوند. به‌خصوص اشخاصی که تسلیم شده‌اند در زیر بیرق اسلام سایه داده شده و در امان هستند».

مقایسهٔ این کلمات و نوشته‌ها با آنچه که امروز آخوندها در زمینهٔ سرکوب قیام مردم می‌گویند، نشان می‌دهد که نه‌فقط در منطق و رویکرد، بلکه کلمه به کلمه یکسان و مشابهند.

اما سکهٔ انقلاب مشروطه روی دیگری هم داشت: روی مقاومت و مجاهدت و فداکاری و سنتهای جوانمردی و از خود گذشتگی در راه آزادی، که در سیمای مردم بپا خاسته و پیشگامان و سردارانی چون ستارخان و باقرخان و ملک‌المتکلمین و میرزا جهانگیرخان شیرازی و کربلایی علی‌مسیو و در سالهای بعد هم در قیام و مقاومت آزادگانی چون شیخ محمد خیابانی جلوه‌گر بود… از جمله در همان‌حال که «اسلامیة» ارتجاعی در تبریز، دژخیمان را به قلع‌وقمع آزادیخواهان فرامی‌خواند و بیرقهای سفید تسلیم و ننگ را بر سردر خانه‌ها نصب می‌کرد، سردار ملی با آتش سلاح مجاهدانش بیرقهای سفید ننگ و تسلیم را فرو کشید و با پرچم سرخ‌فام و خونبار مقاومت و مجاهدت، جنبش مشروطه را نجات داد. تاریخ مشروطه این صفحه درخشان و فراموش‌ناشدنی را با عبارتهایی ساده چنین تصویر کرده است: «در تاریخ مشروطهٔ ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارج‌داری نیست… مشروطه از همهٔ شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز بازمی‌ماند. از تبریز هم برخاسته، تنها در کوی کوچک امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود (اما). در سایهٔ دلیری ستارخان به همهٔ کوی‌های تبریز بازگشته. سپس نیز به همهٔ شهرهای ایران بازگردید».

مسعود رجوی ـ ۳۰ مهر ۱۳۸۱

نشست تحلیف یکان جدید پذیرش در ارتش آزادیبخش- ۳۰ مهر ۱۳۸۱

در هزار و دویست و هشتاد و پنج، مشروطه به‌هرحال به کرسی نشست. ۹۵ سال آزگار است که مردم ایران به‌دنبال آزادی، به‌دنبال عدالت، می‌دوند، میرزمند و خون می‌دهند. اما هر جنبش انقلابی می‌باید جایگزین رو، اون چیزی که میخواد بذاره جاش، ارائه بده و با نیروی مسلحِ زبده و کارآمدی هم اون رو تضمین کنه، در غیراینصورت حتی وقتی که دولت ملی دکتر مصدق تشکیل شد با یه قیمت خیلی کم استعمار و ارتجاع تونستن ساقطش بکنند. پس از همهٔ این درسهایی که جزء به جزء و نکته به نکته‌اش ضمن یکصد سال آزمایش شده با چه جنبشها و چه شهدایی از صدر مشروطه تا امروز، از مجاهدین اولیه ستارخان و باقرخان تا حنیف کبیر، بنیانگذاران خودمون و تا همین امروز. ملاحظه می‌کنید که قانونمندیها خدشهناپذیرن. ما می‌باید اونها رو به‌رسمیت بشناسیم و مراعات کنیم. مرزهای سرخ واقعی هستن، جدی هستن، ما باید اونها رو مراعات کنیم، اونها تخفیفی نمیدهن چون از متن واقعیت جهان بیرونی، از قانونمندیهای خدشه‌ناپذیر اجتماعی ناشی شده. کسی که جنبش انقلابی میخواد می‌باید یک آرمان و بعد سازمان انقلابی بنا کنه که شما همین امروز زیر آرمش سوگند خوردید. کسی که میخواد جنبش‌های مردم و خلقش به نتیجه برسه باید جایگزین ارائه کنه و باید قدرت تضمین اون رو با یک نیروی مسلح این رو داشته باشه. در یکصد سال گذشته هر چه که مردم ایران دویدن و دویدند با تأسف به نتیجه نرسیدند، خیلی دویدند، بسیار دویدیم اما به نتیجه نرسیدیم. نَفْس دویدن، رزمیدن از تجمع روز اول در تهران برای تأسیس عدالتخانه در برابر استبداد ناصرالدین شاهی و قاجار از همون روز تا اونچه که تا الآن در شهرهای میهنمون جریان داره خود این البته که غرورانگیز، ستایشانگیز، مقدس، حق و مشروعه اما به کرسی نشوندنش، به نتیجه رسوندنش منهای سازمان و آرمان انقلابی، منهای جایگزین مردمی و میهنی، منهای ارتش آزادیبخش ملی، منهای این سه عنصر محال است، غیرممکن است. اگر می‌خواهیم جنبشی از پایین به نفع توده‌های مردم داشته باشیم، اگر چشم نبستیم به اصلاح شدن ارتجاع و استعمار، اگر چشم ندوختیم به سازش با استبداد، اگر از پایین حرکت می‌کنیم، پس الزامش اینه، آرمان و سازمان انقلابی به‌عنوان قلب این جنبش و این مقاومت، جایگزین سیاسی به‌عنوان روح و سمت و سو دهنده‌اش و ارتش آزادیبخش ملی به‌عنوان بازوی استوار و پراقتدارش. این راه رو هر چند هم که طول بکشه باید که خلق و تاریخ ما می‌رفت. قبل از ما و خیلی قبل از ما از ستارخان تا سردار جنگل از محمدتقی‌خان پسیان در خراسان تا مدرس از مصدق تا فاطمی و بنیانگذاران خودمون مدت‌های طولانی این راه رو رفته‌اند تا بالاخره بعد از همه کشاکشها رسیدیم به مجاهدین و بلوغ مجاهدین، رسیدیم به ارتش آزادیبخش ملی و رسیدیم به جایگزین سیاسی مقاومت ایران شورای ملی مقاومت و در رأس تمامی اینها به رئیس‌جمهور برگزیده دوران انتقال و حاکمیت مردم ایران

اندوه‌ناک‌ترین فصل تاریخ مشروطه

پارک اتابک- تیرخوردن ستارخان در ۱۵ مرداد ۱۲۸۹ و خلع‌سلاح مجاهدین

درگذشت جانگداز سردار آزادی در اثر زخم‌ها در ۲۵ آبان ۱۲۹۳

بخشی از گفتار هفدهم کتاب تاریخ هیجده ساله آذربایجان

گفتار هفدهم
پیش آمد پارک اتابک

این یکی از اندوه‌ناک‌ترین داستانهای تاریخ مشروطه است و چون تلخ‌ترین میوه تباه‌کاریهای سر رشته‌داران بوده نگذارده‌اند چگونگی آن براستی شناخته شود و تا توانسته‌اند پرده بروی آن کشیده‌اند (*). چنانکه گفتیم پارک اتابک نشیمنگاه ستار خان بود. روز پنجشنبه دوازدهم تیر ماه چون ستارخان از مجلس بازگشت چنانکه در آنجا زبان داده بود بکسان خود دستور داد که تفنگ و فشنگ خود را گرد آورده برای سپردن به دولت آماده باشند و چنین گفت: «کاری نکنید که کاسه بر سر ما شکنند». کسانی از پیرامونیان ناخرسندی نموده می‌گفتند: «با این دشمنی که میانه شما با یفرم‌خان و دیگران‌ست پس از گرفتن ابزار جنگ با شما و سالار رفتار دیگر پیش خواهند گرفت» ستارخان گفت: «این دولت را ما خودمان بر انگیخته‌ایم و شایسته نیست که با او نافرمانی کنیم. و آنگاه در اینجا میان شهر چگونه می‌توان جنگ نمود؟». بدینسان او و باقرخان بدادن تفنگ خرسندی داشتند و بمجاهدان نیز راهنمایی می‌کردند فردای آن‌روز ستارخان بمهر آباد به مهمانی خسروخان رفت و شب شنبه را در آنجا بود آقای یکانی می‌گوید: ما از این پیش آمد خوشنود گردیده بدربان و دیگران سفارش کردیم جای سردار را بمجاهدان آگاهی ندهند تا پی او نروند. چه در این هنگام مجاهدان از آگهی که دولت در شهر پراکنده ساخته و چهل و هشت ساعت مهلت داده بود که همه تفنگهای خود بسپارند بجوش آمده دسته‌دسته بپارک میآمدند و سراغ سردار را می‌گرفتند.

از جمله خلیل خان ارک (*) با دسته‌ای بآنجا درآمد واز دربانان بجستجو برخاسته جای سردار را دانست و در زمان بمهرآباد رفته بهر زبانی بود او را بشهر باز گردانید. دسته مجاهدان معزالسلطان بپارک درآمده می‌گفتند ما از دولت سه ماهونیم ماهانه می‌خواهیم تا ندهد تفنگ از دست نمی‌دهیم. نیز چون در آگهی دولت نوشته شده بود به تفنگهایی که نشان دولت را دارد و از آن خود دولت بوده بهایی نپردازد مجاهدان از این نیز گله داشتند و چنین می‌گفتند ما این تفنگها را در جنگ از دست دشمنان مشروطه درآورده‌ایم و مفت از دست نگزاریم.

این در خور گفتگوست که برای چه دسته معزالسلطان او را رها کرده داوری نزد ستارخان آورده بودند و ما نمی‌دانیم آیا خود او چنین دستوری بمجاهدان داده بوده و یا مجاهدان از او نومید شده و از ناچاری رو بستارخان آورده بودند هر چه هست کار زشتی به‌شمار است.

از پسین روز شنبه اینان در پارک بخروش و غوغا برخاستند و ستارخان چون گمان دیگر نمی‌برد بهمدستی باقر خان و دیگران بر آن شدند بپایمردی غوغا را فرونشانند. از نمایندگان آذربایجان شادروان شیخ اسماعیل هشترودی و معین‌الرعایا ومعتمدالتجار نیز پای در میان داشتند. یکبار نیز اسدالله میرزا وزیر پست و تلگراف و آقای حاج سید نصرالله اخوی نماینده تهران بآنجا آمدند و با سردار و سالار گفتگو کردند.

چون روز فرا رسید این دسته‌ها همگی در میدان توپخانه گرد آمدند و با دستور فرماندهان آهنگ پارک روانه شده پیرامونهای آنرا فرا گرفتند. نیز دو شصت‌تیر و دو توپ ماکزیم و یکتوپ بیابانی در اینگوشه و آن گوشه آماده کار گزاردند. در سراسر تهران شور و جنبش پدید آمد و مردم در اینجا و آنجا انبوه شده از پیش آمد سخت دلتنگی داشتند. این برایشان ناگوار بود که ستارخان و باقرخان را که چند ماه پیش با آن شکوه بی‌مانند پیشواز کرده و بشهر درآورده بودند امروز بدینسان در تنگنا ببینند. این بود دسته‌هایی بخروش برخاسته بر آن شدند بپارک شتابند. خودی و بیگانه افسوس می‌خوردند.

همان روز معزالسلطان و ضرغام‌السلطنه کار را سخت دیده هر دو بر آن شدند که بگریزند و جان بدر برند. معزالسلطان با مشهدی صادق نامی بشمیران شتافته در سفارت عثمانی بست نشست. ضرغام‌السلطنه با چند تنی از تهران بیرون رفته بشاه‌عبدالعظیم پناه برد. بر ضرغام‌السلطنه سختی نداریم ولی این بدکاری از معزالسلطان فراموش نشدنیست که کسان خود را بایستادگی و امیداشت و بهنگام سختی خود او از میدان در رفت و بیک سفارت بیگانه‌ای پناه جست.

از آن‌سوی در پارک مجاهدان هم‌چنان در خروش بودند و دسته‌دسته مردم بآنجا آمده بیرون میرفتند. ستارخان و باقرخان از جنگ پرهیز داشتند و کمتر گمان می‌کردند کار بخون‌ریزی کشد. امروز نیز می‌کوشیدند مجاهدان را رام گردانند. در این میان کسانی تلاش کردند بلکه سردار و سالار را از آنجا بیرون کشند تا پای ایشان در میان نباشد. یکی از ایشان سردار جنگ برادر سردار اسعد بود که کسی را فرستاده خواستار شد ستارخان آن‌روز را بخانه او رود ولی ستارخان چون گرفتار بود نتوانست.

نیز چند تن از اروپاییان بآنجا درآمده بستارخان نیکخواهی نمودند و خواهش کردند هر چه زودتر شورش را بخواباند. پیداست که آنان از درون کارها آگاهی داشتند لیکن ستارخان از ناآگاهی پیش آمد را آسان می‌گرفت و گاهی می‌گفت: «مگر از بهر سیصد تفنگ مردم را خواهند کشت؟».

آخرین کاری که شد ستارخان بمجاهدان پیشنهاد کرد یک نیم از ماهانه‌های پس مانده ایشان را از دولت گرفته بپردازد و برای یک نیم دیگر خود او پایبندان باشد که پس از چندی پرداخته شود مجاهدان نیز بی‌گفتگو تفنگها را بدهند. مجاهدان باین خرسندی دادند و آقای امیرخیزی به‌نمایندگی از سردار و سالار بدربار رفته با هیأت وزراء که گردهم بودند گفتگو نمود. هیأت وزراء پیشنهاد را پذیرفت و دو تن را که مرآت‌السلطان و میرزا غفارخان زنوزی باشد همراه فرستاد که چون مجاهدان تفنگها را از دست گزاردند اینان برگردند و خبر بیاورند و آنگاه پول فرستاده شود.

امید می‌رفت غوغا بآسانی فرو خواهد نشست. ستارخان دستور داد نامهای مجاهدان را بنویسند و تفنگها را یکایک گرفته در اتاقی گردآورند و آقای یکانی را باین کار برگماشت. ولی هنوز چند تفنگی گرفته نشده بود که ناگهان دو تن عثمانی از کارکنان سفارت به‌نام جمیل بیک و جمال بیک بآنجا درآمدند و یکی از ایشان در میان مجاهدان بگفتار پرداخته چنین گفت: «این مجاهدان در راه آزادی تلاشها کرده‌اند و بیشتر ایشان پدریا برادر یا پسر خود را از دست داده‌اند. تفنگها را نیز در جنگ از دست دشمن بیرون آورده‌اند این رفتار دولت با اینان بیدادگرانه است» دانسته نیست اینان را که باینجا فرستاد و خود چه می‌خواستند.

اگر بگوییم معزالسلطان ایشان را فرستاد باید یقین کنیم معزالسلطان با دشمنان ستارخان همدست و بخون او تشنه بوده. هر چه هست از این گفتار مجاهدان دوباره شوریدند و بدادن تفنگ خرسندی ندادند. در این میان دسته‌هایی از مردم تهران نیز فرا رسیدند. اینان نیز از راه دیگر بشورانیدن مردم پرداختند. ستارخان سخت برآشفت و چون از آغاز روز گرفتار تب بود و زمان بزمان رو بفزونی آن میافزود اینهنگام تب و خشم دست بهم داده او را از تاب انداختند و چنان حالش بهم خورد که در آنجا نتوانست نشست و او را برداشته باطاقش بردند که این خود جهت دیگر بگسیختن رشته گردید بدینسان دوباره کار برآشفت و مرآت السلطان و میرزا غفارخان در آنجا نمانده بیرون رفتند.

چهل و هشت ساعت که دولت مهلت داده بود هنگام پیشین بپایان رسیده و دو ساعت نیز فزونتر می‌گذشت. در این زمان ناگهان از دم در آواز تیری برخاست. یکی از مجاهدان با طپانچه دربان را زد و چنین می‌گویند آن مجاهد میرزا غفار خان زنوزی بود که از همراهان عمواوغلی در تیپ هواداران انقلابی به‌شمار می‌رفت و از اینجا پیداست که این دسته بخون‌ریزی می‌کوشیدند و خوشنودی نداشتند کار بآرامش انجام گیرد و این نمونه ایست که چه تخم کینه در میان ایشان پاشیده بودند.

پیرامونیان ستارخان می‌کوشیدند بار دیگر از دولت یکساعت مهلت گیرند. لیکن در این هنگام راه بسته و سیم تلفن نیز گسسته بود. سپاهیان دولت سراسر پشت بامها و خانه‌های بلند را در پیرامون پارک گرفته آماده ایستاده بودند. پارکیان نیز پشت دیوارها را سنگر گرفتند. ستارخان پیاپی سفارش می‌فرستاد که جنگ نکنید و چنین می‌گویند که نوروزاف از سردستگان نیرنگی بکار زد بدینسان که بیرق سفیدی را بر روی دیوار افراشت و دسته پیاده (رژیمان) که در برابر او سنگر داشتند فریب بیرق را خورده چنین پنداشتند مجاهدان درمانده شده‌اند و از در زینهار خواهی هستند این بود دلیری کرده بتاختن پرداختند و دسته نوروزاف بسیاری را از ایشان با گلوله بخاک انداختند. ستارخان چون این را شنید بیرون آمده بنوروزاف پرخاش کرد و او را از سنگر برداشته در یک زیر زمینی نشستن فرمود. همگی بر آن می‌کوشیدند که جنگ رخ ندهد و بلکه شب به میان می‌آید دوباره گفتگو آغاز شود

چنانکه در چنان هنگام نیز نامه‌یی نوشته با دست خسروخان برای صمصام السلطنه فرستاد که او میانجی شود و از جنگ جلوگیری نماید. در بیرون نیز پاره‌ای از نمایندگان آذربایجان از جمله شادروان هشترودی تلاش بکار می‌بردند. لیکن در این هنگام کار از کار گذشته و راه بیکبار بسته شده بود دولت انقلابی خرسندی نداشت شکار را از دست دهد و از فرصتی که برای برانداختن یکمرد دلیر به‌نام پیدا کرده بود سودجویی ننماید.

یکی دو ساعت بآرامش گذشت. در تاریخ بختیاری می‌نویسد: چونکه واپسین فرمان از دولت برای سپاهیان نرسیده بود. در چهار و نیم پس از پیشین دستور دولت رسید و بیکبار شلیک و گلوله ریزی آغاز شد. توپها غریدن گرفت. شصت‌تیر تگرگ باریدن آغاز نمود. هیاهو سراسر شهر را گرفت. ستارخان هم‌چنان در اتاق بود تا هنگامی که آگاهی یافت که دسته‌ای از بختیاریان دلیرانه پیش آمده‌اند و خود را بنزدیک پارک رسانده‌اند و نزدیک است بدرون بیایند. این را شنیده تفنک برداشته بیرون آمد و ایشان را باز گردانید. چنین می‌گویند: پنج تیر بیشتر نیانداخت و بهر تیری یکی را از پا انداخت. چنانکه این شیوه همیشگی او بود که تیر جز بآماج نمی‌زد. ولی افسوس که این آخرین تیراندازی او بود. جنگ به سختی پیش می‌رفت و دولتیان بر آن می‌کوشیدند که با توپ دیواری را بر اندازند و راه بروی خود گشاده سازند.

شام گاهان دولتیان همه خانه‌ها و بنیادها که بر پارک نگران بود گرفتند و در اینهنگام آتش جنگ چندان افروزان بود واز دو سوی چنان کوشیده می‌شد که بالاتر از آن باندیشه نیاید.

از کسان ستارخان و باقر خان آنانکه جنگی نبودند و نیز بازاریان تهران که نادانسته بآنجا در آمده بودند سخت سراسیمه گردیده و چون گلوله همه جا را می‌گرفت خود را در پناه سردابی بنگهداری پرداختند و کسی را جز پروای جان خود نبود. در گرماگرم شلیک ستارخان بار دیگر تفنگ را برداشته بر آن شد در پشت‌بام جایی را سنگر گیرد و جلو تاختن را بر گرداند و باین آهنگ بیرون آمده خواست از پله‌ها بالا رود و در میان راه ناگهان تیری از تفنگ ورندلی بزانویش خورد و آن شیر مرد را از پا انداخت. همراهانش او را برداشتند باطاقی بردند و بیش از این نتوانستند که لحافی را بپایش پیچند و جلو خون را گیرند. بدینسان یگانه قهرمان آزادی از پا افتاد. مردیکه آنهمه جنگهای سخت را دیده و آسوده بیرون جسته بود در اینجا بدترین گزندی یافت. پیداست که پس از آن جنگ بیجا بود و کوشش پارکیان به جایی نمی‌رسید. با این‌همه مجاهدان ایستادگی داشتند و از سر گذشت او آگاه نبودند

در اینهنگام در پارک هنگامه شگفتی برپا بود. از هر گوشه باغ خروش برمیخاست. یک‌سو کسانی اتاقها را تاراج می‌کردند. یک‌سو دسته‌ای مجاهدان را تاراج می‌نمودند. یک‌سو گروهی ببستگان ستارخان و باقرخان و بازاریان تهران که گفتیم در سردابی گرد بودند پرداخته ایشان را از آنجا بیرون می‌کشیدند. دویست تن از مجاهدان دستگیر افتادند، پاره‌ای از آنان گریخته و در تاریکی جان بدر بردند.

کار سختگیری دولت به جایی رسید که گذشته از مجاهدان و بستگان ستارخان و باقرخان، بازاریانرا که در آنجا بودند نیز گرفتار کرده بزندان شهربانی بردند. تنها ستارخان و باقرخان و پسر دهساله ستارخان را در درشکه نشانده بخانه صمصام‌السلطنه بردند.

در کتاب آبی در یکجا شماره گزند دیدگانرا از سوی دولت هفت تن کشته و بیست وسه تن زخمی و از سوی پارکیان هیجده تن کشته و چهل تن زخمی می‌نویسند و در جای دیگری کمتر از این مینگارد. ولی آنچه ما از گفته آقای یکانی و از جاهای دیگر می‌فهمیم کشتگان بیشتر از این اندازه بودند.

فردای آن‌روز در کوچه‌های تهران مجاهدی دیده نمی‌شد. مردم تهران از پیش آمد سخت افسردگی داشتند و همگی دلسوزی می‌نمودند و با آن که دولت «حکومت نظامی» برپا و سخت‌گیری آغاز کرده بود بازارها را باز نمی‌کردند. یکدسته از چیرگی یفرم‌خان و ارمنیان سخت برآشفته بودند و بدگویی‌ها می‌کردند. هر کسی این دانسته بود که ستارخان بجنگ خرسندی نداشته است و گرنه کار بآن آسانی پایان نمی‌پذیرفت. وزارت داخله چگونگی را آگهی کرده در شهر بپراکند. بهمه‌شهرها با تلگراف آگاهی داد. در همه جا مردم چون از چگونگی پیش آمد آگاهی درستی نداشتند بخاموشی گراییدند و جز از تبریز و رشت از جای دیگری آوازی برنخاست. ولی در تبریز مردم خروشیدند و نمایندگان انجمن و سردستگان بتلگراف‌خانه درآمده

نمایندگان آذربایجان را در تهران برای پرسش و پاسخ بتلگراف‌خانه خواستند و از ایشان چگونگی را پرسیدند و اینان یا از چگونگی آگاهی نداشتند و یا نمی‌خواستند راستی را باز نمایند و کوتاهیهایی که خودشان در پیش آمد کرده بودند بگردن گیرند این بود پاسخهایی دادند که درست نبود و گناه را همه بگردن دو سردار (ستارخان و باقرخان) و مجاهدان انداختند.

از رشت نیز مردم تلگرافی به‌نام رئیس مجلس و نایب‌السلطنه فرستادند و در آن چگونگی را پرسیدند و از دولت بازخواست نمودند. پیدا بود که سخت شوریده و دل آزرده بودند و نمی‌دانیم از مجلس و نایب‌السلطنه چه پاسخی بایشان داده شد.

اگر درست رسیدگی شود این پیش آمد میوه کشاکش انقلابی و اعتدالی بود که بمیان انداخته و دو تیرکی را تا بمجاهدان نیز رسانیده بودند. پس از آن که اینان را بخون یکدیگر تشنه ساختند باری دادگرانه از همگی تفنگ را نگرفتند. نیز گفتیم دستهایی در میان بود که نگزاردند کار بآرامش پایان پذیرد و کسانی سخت می‌کوشیدند بر ستارخان و همدستان او گزندی برسانند.

این کار ننگین در همه جا بر هواداران ایران ناگوار افتاده و از شهرهای بیگانه نیز تلگرافها رسید. روزنامه کاسپی در قفقاز چگونگی را دنبال می‌کرد و خبرنگار او در تهران یفرم‌خان را دیده از و پرسشهایی کرد. یفرم خان گناه را بگردن ستارخان انداخت.

خبرنگار ستارخان را هم دیدار کرد و ازاو چگونگی را باز نمود و بیگناهی خود را و این‌که جز بمیانجیگری نمی‌کوشیده باو باز گفت.

ستارخان یک تنی بیش نبود و پس از این گزندی که یافت چند سال دیگری زیسته بدرود زندگی گفت. ولی آن دلیری و جانبازی بی‌مانندی که او در تبریز در راه آزادی ایران کرد و مشروطه را بار دیگر برپا گردانید و این پاداش که با دست یکدسته دغلکاران در برابر آن مردانگیهای خود دید همیشه در تاریخ خواهد ماند. اینان که این رفتار را با او کرده و پایش را شکسته بودند پس از آن برای پرده‌پوشی بسیاهکاری خود همیشه از ستارخان نکوهشهایی میسرودند و تا می‌توانستند بکاستن از ارج او می‌کوشیدند و چون ستارخان بیسواد بود و پاره کلمه‌ها را نادرست بزبان میراند (با آن که بسیار شیرین سخن می‌گفت) اینان آنها را داستانی ساخته در اینجا و آنجا می‌گفتند. هنوز هستند کسانی که همین‌که نام ستارخان بمیان میآید به‌شیوه دیرین خود از آن داستانهای ریشخندآمیز باز گویند و او را یکمرد دیوانه‌واری ستایند و این را بیاد نیاورند که همین مرد یک‌سال در تبریز رشته کار بزرگی را در دست داشت و همیشه با فشار دولت امپراتوری روس دچار بود و در آن یک‌سال یک رفتار نابجایی از او سر نزد و کوچکترین بهانه به‌دست همسایگان نداده.

این از آقای بلوریست که آنسالیکه ستارخان از اردبیل بازگشت و من در تبریز نماینده انجمن ایالتی بودم ستارخان باباباغی (*) را از برای خود می‌خواست و مرا میانجی ساخته بانجمن چنین پیام داد: «من سگ این توده هستم و همیشه می‌خواهم پاسبان این توده باشم. شما باباباغی را بمن واگزار کنید بروم در اینجا بکشت وکار پردازم و روز بگزارم و باز هر زمان نیاز افتاد بیایم و جان بازی کنم» می‌گوید من این پیام او را رسانیدم و کوشیدم که باغ را باو واگزارند آقای هدایت خرسندی نداد.

این نمونه‌یی از فروتنی و بی‌آزاری آنمرد است که در برابر آن کار بزرگی که انجام داده بود به یک باغی خرسندی داشت که به او واگذارند و در آنجا در یک گوشه‌ای به کار و کشت بپردازد شما آنان را ببینید که این درخواست را از او نپذیرفتند و از تبریز آواره‌اش ساخته بتهران آوردند و در آنجا بدترین سزا را باو دادند.

ستارخان چندی در خانه صمصام السلطنه بود و در آنجا پزشکان بچاره زخمش می‌کوشیدند ولی زخم بسیار کاری بود و بآسانی بهبود نمی‌یافت و پس از چندی خانه دیگری برایش گرفتند و بآنجا بردند. چند ماهی گرفتار زخم بود و کسانی از پزشکان نومیدی نموده می‌گفتند باید پایش را برید و چون این را در روزنامه‌ها نوشتند مایه اندوه مردم گردید. لیکن پس از چندی بزخم چاره‌ای کردند ولی پایش لنگ ماند. دولت پیشنهادی بمجلس فرستاد که ماهانه چهارصد تومان برای او و سیصد تومان برای باقرخان به‌عنوان در رفت زندگی پرداخته شود و تا چند سال که زنده بود پرداخته می‌شد. بدینسان داستان این قهرمان آزادی بپایان رسید و پس از این در تاریخ کمتر نامی از او برده خواهد شد.

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط