گفتگو با جوانان هوادار مقاومت
۱۴۰۴/۱۲/۱
گفتگو با اشرفنشانها در آلمان
سحر ثنایی: سلام دوستان عزیز. خوشحالم که امروز این گفتگو را با هم انجام میدهیم. فعالیت اصلی ما در آلمان است. اما در سراسر جهان با هم در ارتباط هستیم و در برنامههایی در کشورهای مختلف هم شرکت میکنیم. امروز میخواهم کمی با هم تبادل نظر کنیم و اطلاعات بیشتری درباره مقاوت ارائه دهیم. ابتدا همگی خودتان را معرفی کنید.
سانیا کهنسال: سلام من سانیا هستم و در ایران بدنیا آمدم و تا ۱۳سالگی در ایران زندگی کردم. چون پدرم زندانی سیاسی بود تصمیم گرفتیم که ایران را ترک کنیم. الآن ۹ سال میشود که در آلمان زندگی میکنم. به مدرسه رفتم و شروع کردم به کار کردن.
سامی بندعلی: سلام. من اسمم سامی است. هامبورگ به دنیا آمدم. ۲۰ سالمه. من الآن دانشگاه میرم. رشته کمپیوتر ساینس میخونم.
مهیار شهریاری: سلام. من مهیار شهریاری هستم. من آلمان به دنیا آمدم و بزرگ شدم. هیجده سالم هست و مدرسه میرم.
نیما سالمنژاد: سلام. نیما هستم. ۳۰ سالمه. در منهایم زندگی میکنم و مربی دبستان هستم.
سارا ابراهیمی: سلام من سارا هستم. آلمان به دنیا آمدم و بزرگ شدم. من ۱۴ سالمه با کلاس روحان میرم.
مینو میرزایی: سلام من مینو هستم. ۲۱ سالمه. در آلمان به دنیا آمدم و دانشجو پزشکی هستم.
هیوا محمدی: من هم به شما سلام میکنم. من هیوا هستم. من ۲۰ سالمه. من هم در آلمان به دنیا آمدم و من الان
دانشجو تربیت معلم هستم رشته ریاضی و اقتصاد.
سحر ثنایی: من سالهاست که مقاومت را میشناسم و موضوعی که من را برای فعالیت تشویق میکند همون بیعدالتی است که در ایران رخ میدهد اعدامهای متعدد بهخصوص اعدام جوانان در ایران مرا بسیار منقلب میکند و این انگیزه است برای فعالیتهای من. پدر و مادر من از هواداران مقاومت هستند و من از کودکی با ارزشهای مجاهدین خلق آشنا هستم.
هیوا محمدی: من هم از کودکی بخشی از جنبش مقاومت بودم. در اکثر تظاهراتها شرکت داشتم. آن زمان خیلی امید به موضوع مقاومت نمیپرداختم. اما همیشه حضور داشتم. حالا خودم فعالتر هستم. چون میدانم انجام کاری و بلند کردن صدایم بهخصوص بهعنوان یک زن جوان در آلمان چقدر مهم است. معتقدم که میتوان تغییری ایجاد کرد.
سامی بندعلی: موقعیت من هم بسیار مشابه است. اموی من در ۱۶ سالگی دستگیر شد. سالی که برای من پیش آمد این بود که چه چیزی باعث شد او با وجود اینکه از خطر بالای فعالیتهایش آگاه بود باز همین خطر را بپذیرد و بر سر موزهاش بیستند. از خودم پرسیدن برای چه ایستادگی کرد. چه چیزی باعث شد او آزادیش را به خطر بیندازد و در نهایت چه اتفاقی افتاد و او برای چه هدفی ایستادگی کرد؟
سانیا کهنسال: من با داستانهای پدرم بزرگ شدم. چون او و عمویم در زندان بودند، او هم در 16 سالگی به زندان افتاد. داستانهای او در کودکی تأثیر بسیاری روی من گذاشت. مثلا وقتی از دوستانش برایم میگفت که دیگر هرگز بر نگشتند چون همه اعدام شدن یا اینکه زندگی در زندان چگونه بود، این تجربیات تأثیر زیادی روی من گذاشت و هرگز نتوانستم رنج مردم ایران را فراموش کنم.
مینو میرزایی: پیشینه من هم در واقع مثل هیوا است. یعنی من هم از طریق پدر و مادرم متوجه این موضوع شدم و از بچگی بهخصوص در تظاهراتها حضور داشتم. الآن چند سالی است که بیشتر فعالیت میکنم و فکر میکنم که هر صدایی مهم است.
هیوا محمدی: به نظر من بهخصوص ما بهعنوان ایرانیان مقیم خارج باید برای وطن فعالیت کنیم چون همه ما میدانیم در ایران چه خبر هست هر روز چه جنایاتی رخ میدهد و چه دعد از جوانان بازداشت میشوند این وظیفه ماست که در کشوری با ارزشهای دموکراتیک صدایمان را بلند کنیم. برای من از نظر اخلاقی قابلقبول نیست که بهسادگی از کنار نقض حقوقبشر مردم ایران بگذرم و فکر میکنم همه ما در این مورد هم نظر هستیم.
سحر ثنایی: تو به مسئولیت نسل ما یا بهطور خاص نسل خودتان اشاره میکنی. ما در جریان اعتراضات هم دیدیم که چه تعداد از جوانان همسن شما در خیابانها بودن. ما از نسل زد صحبت میکنیم. یعنی مسئولیت ایجاد تغییرات و پرداخت هزینه آن در دست شما و در دست جوانان داخل ایران است.
سامی بندعلی: بله دقیقا، این وظیفه ماست که برای آنها صدای ما را بلند کنیم.
مهیار شهریاری: من هم در خانواده هم سرنوشتهای مشابهی با سامان دارم با این تفاوت که اموی من آن زمان اعدام شد و در این باره من خیلی زود از خودم پرسیدم چطور ممکن است انسانها برای ایستادگی برای دموکراسی و ارزشهایی که برای ما در غرب نسبتاً عادی هستند هزینه آن را با جان خود بدهند با گذشت زمان فهمیدم که این وضعیت نمیتواند ادامه یابد و من باید کاری انجام بدهم
