هلن آدامز کلر ـ ساعت شنی

۱۴۰۴/۹/۲

به عمق نومیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود را بر همه‌چیز کشیده بود که عشق از راه رسید و روح مرا رهایی بخشید. فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می‌کوبیدم. حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم.

اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد در دستانم، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله‌ور شد. معنای تاریکی را نمی‌دانم اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم.

هلن آدامز کلر نویسنده، سخنران، و فعال سیاسی آمریکایی بود که زندگی‌اش تجلی‌گاه یک حقیقت بنیادین است، بینش حقیقی نه با چشم، که با قلب درک می‌شود و آزادی واقعی، محصول یک مبارزه بی‌وقفه است. کلر با قلم، سخنرانی و حضورش در صحنه جهانی، نمادی از این حقیقت شد که انسانیت و آزادی‌خواهی مرزی نمی‌شناسد. او نه تنها برای حقوق افراد دارای معلولیت مبارزه کرد، بلکه مبارزه برای حقوق زنان، کارگران و تمام مردم تحت ستم را بخشی جدایی‌ناپذیر از رسالت خود می‌دانست.

هلن کلر آدامز: «من در بیست و هفتم ژوئن سال ۱۸۸۰ در تاسکامبیا که شهر کوچکی در قسمت جنوبی آلاباماست متولد شدم. آغاز زندگی من هم مانند کودکان دیگر بود.

تا پیش از بیمار شدنم، در خانه کوچکی که مجاور خانه بزرگ والدین پدری ام بود، زندگی می کردم. دیوارهای خانه به طور کامل با شاخه های گل سرخ و یاس رونده پوشیده شده بود و مامن زنبورهای عسل و مرغان مگس خوار بود.

آن باغچه کوچک و قدیمی در نظر من کم از بهشت نبود. اما این کودک مشتاق و شاد تنها توانست از زیباییها و ثمرات یک بهار، یک تابستان و یک پاییز استفاده کند. آن گاه در یکی از روزهای سرد و گرفته ماه فوریه، تب شدیدی که به نابینایی و ناشنوایی ام منجر شد به سراغم آمد. »

پدرش، از ‌سربازان ارتش کنفدراسیون و سردبیر یک روزنامه بود، مادرش نیز  زنی تحصیل‌کرده بود. هلن کوچک در هجده ماهگی، در پی ابتلا به یک بیماری، بینایی و شنوایی خود را از دست داد. با از دست رفتن این دو حس حیاتی، توانایی سختن گفتن را نیز از دست داده و به دنیایی از انزوای کامل فرو رفت. اما این انزوای مطلق، نیرویی عظیم از ناامیدی و خشم را در درون او انباشت که او را به کودکی سرکش و لجوج تبدیل کرده بود. واکنشی طبیعی به زندانی بود که ناخواسته در آن گرفتار آمده بود؛

هلن آدامز کلر: « دکتر تصور نمی کرد که زنده بمانم. اما یک روز صبح، تبم به همان سرعتی که آمده بود، پایان گرفت. معلوم است که خانواده ام چقدر خوشحال شدند. اما هیچ کس، حتی دکتر هم نمی دانست که دیگر برای همیشه توانایی دیدن و شنیدن را از دست داده ام. »

مادر هلن که به هوش و استعداد دخترش پی برده بود، از الکساندر گراهام بل، کمک خواست. بل او را به مؤسسه پرکینز برای نابینایان معرفی کرد. این مؤسسه، معلمی ۲۰ ساله به نام «آن سالیوان» را به او معرفی کرد. آنی که خود نیز در کودکی دچار نقص بینایی شدید بود، به خانه خانواده کلر آمد. او برای هلن، نه یک معلم معمولی، بلکه خواهری بزرگ‌تر بود که زبان مشترکشان، درک متقابل از تجربه معلولیت بود.

سالیوان با هجی کردن کلمات در دست کوچک دخترک، کارش را شروع کرد، هلن در کتاب داستان زندگی اش لحظه ای که معلم آب را روی دست او می ریزد می نویسد:

هلن آدامز کلر: «ناگهان هشیاری مه‌آلودی احساس کردم. گویی چیزی فراموش شده بود، هیجان‌زده بودم و به‌نوعی راز زبان برایم آشکار شد. آن زمان می‌دانستم آب به معنای چیز جالب و شگفت‌انگیزی است که روی دست من جریان دارد. آن کلمه روح مرا بیدار کرد، به من نور، امید و شادی داد و آزادم کرد. هرچیزی نامی داشت و هر اسمی فکر جدیدی به‌ وجود می‌آورد. وقتی به خانه برگشتیم، به نظر می‌رسید هر شی‌ای که لمس می‌کردم، سرشار از زندگی بود.»

پس از این نقطه عطف، هلن با سرعتی باورنکردنی به یادگیری ادامه داد. او در مؤسسه پرکینز خط بریل را آموخت و سپس لب‌خوانی از طریق لمس دهان و گلوی شخص صحبت‌کننده را فرا گرفت.

هلن در سال ۱۹۰۴ با رتبه ممتاز از رادکلیف فارغ‌التحصیل شد و به این ترتیب، اولین فرد ناشنوا-نابینایی لقب گرفت که موفق به دریافت مدرک لیسانس شده بود.  

هلن کلر تنها یک نویسنده مشهور نبود؛ او یک فعال سیاسی برجسته و سوسیالیستی رادیکال بود. او در سال ۱۹۰۹ به عضویت حزب سوسیالیست آمریکا درآمد. مقالات و سخنرانی‌های متعددی در حمایت از طبقه کارگر و عدالت اجتماعی نوشت. او در مقاله‌ای با عنوان «چرا به کارگران صنعتی جهان پیوستم؟»  توضیح داد که چگونه اعتصاب کارگران لارنس بر او تأثیر گذاشته و او را به عضویت در این اتحادیه چپ‌گرا ترغیب کرده است. هلن کلر همچنین از طرفداران انقلاب روسیه بود و در مطالبی مانند «به روسیه شوروی کمک کنید» و «روح لنین» به این موضوع پرداخت.  

فعالیت‌های سیاسی هلن کلر، او را با انتقاد و تمسخر گسترده‌ای مواجه کرد. سیاستمداران و روزنامه‌نگارانی که پیش از این او را به عنوان معجزه‌ای الهام‌بخش ستایش می‌کردند، اکنون او را فردی «ناتوان از تفکر منطقی» می‌خواندند. یک روزنامه مشهور نوشت که «اشتباهات هلن کلر نتیجه محدودیت‌های جسمانی اوست». هلن در پاسخ، این تضاد را به روشنی نمایان کرد و گفت: «پیش از آنکه من یک سوسیالیست شوم، روزنامه‌ها از هوش و شجاعت من تمجید می‌کردند. اما به محض آنکه دیدگاه‌های سوسیالیستی‌ام را بیان کردم، آن‌ها به مردم یادآوری کردند که من نابینا و ناشنوا هستم». این واکنش‌ها نشان می‌دهد که جامعه، صدای یک نماد آرام‌بخش را می‌خواست، اما از صدای یک مبارز که خواهان تغییرات بنیادین بود، هراس داشت. هلن کلر خود مخالف قهرمان‌سازی بود و باور داشت که جهان نه با داستان مبارزات فردی، بلکه با تلاش‌های کوچک و صادقانه کارگران و مردم عادی به جلو رانده می‌شود.  

باور هلن به عدالت، محدود به یک حوزه خاص نبود. او از حامیان سرسخت حق رأی زنان بود و در سخنرانی‌های خود اعلام کرد که «بسیاری از مردم درباره مواد تشکیل‌دهندهخوشبختی در اشتباهند. خوشبختی نه از طریق خودخواهی، بلکه از طریق وفاداری به یک هدف ارزشمند به دست می‌آید». او همچنین یکی از بنیانگذاران اتحادیه آزادی‌های مدنی آمریکا  در سال ۱۹۲۰ بود که با هدف حمایت از حقوق کارگران اعتصابی و سایر آزادی‌های مدنی تأسیس شد.  

فعالیت‌های او فراتر از مسائل کارگری و حقوق زنان ادامه یافت. او علیه نژادپرستی و لینچینگ (قتل با ضرب و شتم جمعی) سخنرانی می‌کرد و از انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان حمایت مالی و معنوی می‌نمود. او همچنین حامی کنترل جمعیت و مخالف کار کودکان زیر ۱۲ سال بود. این طیف گسترده از فعالیت‌ها، تصادفی نبودند؛ آن‌ها از یک فلسفه واحد سرچشمه می‌گرفتند. هلن کلر متوجه شده بود که ریشه‌های معلولیت، فقر و ظلم به زنان و کارگران، در یک سیستم واحد از بی‌عدالتی نهفته است. او برای «آزادی» به معنای مطلق آن، برای تمام بشریت مبارزه می‌کرد و این باور، تمامی جنبه‌های کنشگری او را به هم پیوند می‌داد.  

هلن کلر به همراه دستیاران دیگرش، فعالیت‌های خود را در مقیاس جهانی گسترش داد. او به عنوان سفیر حسن نیت به ۳۹ کشور در پنج قاره سفر کرد تا آگاهی عمومی را درباره حقوق افراد دارای معلولیت افزایش دهد. او برای بنیاد نابینایان آمریکا  بیش از ۴۰ سال فعالیت کرد و با کمک‌های او، کمیسیون‌های ایالتی برای نابینایان ایجاد شد و مراکز توانبخشی تأسیس گشت.  

سفرهای او نه تنها برای جمع‌آوری کمک مالی، بلکه برای تغییر سیاست‌های دولت‌ها و تشویق آن‌ها به تأسیس مدارس و ارائه  خدمات به نابینایان بود.

هلن کلر از زمانی که دانشجو بود، نگارش را آغاز کرد و بیش از ۵۰ سال به این حرفه ادامه داد. مشهورترین اثر او،  «داستان زندگی من» است که در سال ۱۹۰۲ منتشر شد. این کتاب، روایتگر تجربیات او از کودکی تا بزرگسالی است و به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های زمان خود تبدیل شد. درون‌مایه اصلی آن، امید، پشتکار و غلبه بر رنج است. این اثر بعدها توسط ویلیام گیبسون به نمایشنامه و سپس به فیلم مشهور «کارگر معجزه» تبدیل شد.  

من که نابینا هستم،

شما بینایان را پند می دهم

از چشمان خود آنچنان بهره بگیرید که

گویی فردا به یکباره کور خواهید شد.

موسیقی نهفته در صداها،

نغمه ی پرندگان و آهنگ نوازندگان را

آنگونه گوش دهید،

گویی فردا به یکباره کر خواهید شد.

آنچه را می خواهید، چنان لمس کنید،

گویی فردا به یکباره لامسه ی خود را از دست خواهید داد.

رایحه ی گُل ها را ببوئید

و هر لقمه را چنان مزه مزه کنید،

گویی فردا به یکباره شامه و ذائقه ی خود را از کف می دهید...

هلن کلر بیش از ۱۲ کتاب و مقالات بی‌شماری در زمینه‌های نابینایی، ناشنوایی، مسائل اجتماعی و حقوق زنان به رشته تحریر درآورد. در میان آثار او، آثاری به چشم می‌خورند که به طور مستقیم، تجلی‌گاه باورهای انسانیت‌گرا و آزادی‌خواهانه او هستند. کتاب‌هایی مانند «خوش‌بینی»  و «جهانی که در آن زندگی می‌کنم»  بازتابی از نگاه مثبت و امیدوارانه او به زندگی هستند. اما از  برجسته‌ترین آثار او، کتاب «بیرون از تاریکی» است که مجموعه‌ای از مقالات درباره مسائل اجتماعی و سیاسی است که در آن به دفاع از حقوق زنان، کارگران و نابینایان می‌پردازد و بی‌عدالتی‌ها و نابرابری‌های اجتماعی را مورد انتقاد قرار می‌دهد.

در جهانی که بسیاری از مردم، زندگی مرا در اسارتِ تاریکی و سکوت می‌دیدند، من خود را در نوری از آگاهی و بینش می‌یافتم. کتاب «بیرون از تاریکی»، مجموعه‌ای از مقالات من است که در سال ۱۹۱۲ و در اوج فعالیت‌های سیاسی‌ام منتشر شد و در آن، تصمیم گرفتم این حقیقت را با دنیا به اشتراک بگذارم.

 این کتاب، بیانیه‌ای صریح است که از پشت پرده بی‌حسی و بی‌توجهی، به مسائل اجتماعی و سیاسی زمانه می‌پردازد. من در این صفحات، از حقوق زنان، کارگران و افراد نابینا دفاع کرده‌ام و بی‌رحمانه به نقد نابرابری‌های موجود پرداخته‌ام. عنوان کتاب، خود استعاره‌ای است از سفر من؛ نه تنها سفری از تاریکی جسمی، بلکه سفری از تاریکی جهل و ظلم اجتماعی.

 «بیرون از تاریکی»، تجلی یک اعتقاد بنیادین است که معلولیت واقعی، در ذهنی است که قادر به دیدن مشکلات دیگران نیست. من در این کتاب، با لحنی شجاعانه و بی‌پروا، به دفاع از جنبش‌هایی پرداختم که هدفشان رهایی انسان از ستم بود.

هلن کلر در ۱ ژوئن ۱۹۶۸ در سن ۸۷ سالگی چشم از جهان فرو بست، زندگی او، یک داستان ساده از پیروزی شخصی نبود، بلکه یک مبارزه مداوم برای آوردن نور به تاریک‌ترین گوشه‌های جامعه بود. او نه تنها از تاریکی سکوت و نابینایی عبور کرد، بلکه از تاریکی بی‌عدالتی، نابرابری و جهل نیز خارج شد و به یک روشنگر تبدیل گردید. نماینده آلاباما در مراسم یادبود عمومی هلن گفت:«او یکی از معدود نام‌های جاودانه‌ای است که برای مردن به دنیا نیامده‌اند و زنده خواهد ماند. روحش پس از مرگ و تا زمانی که جهان بتواند بخواند و داستان‌هایی از زنانی تعریف شود که به دنیا نشان می‌دهند هیچ مرزی برای شجاعت وجود ندارد، ماندگار است.»

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط